پیام شما ارسال شد.
بازگشت

هیچ راه فراری نیست و کسی به فکر فرار هم نمی‌افتد. نگاه‌ها پراضطراب و حرکات آشفته است. هر طرف را نگاه می‌کنم جمعیت انبوه را پیچیده در هم می‌بینم، بی‌قرار. چشم‌ها دودو می‌زند. نور نورافکن‌ها همه‌جا را روشن می‌کند و هیچ نقطه‌ای نیست تا بتوان پنهان شد. گاه‌گاه نور لیزری سبزی بر جمعیت می‌گردد و کسانی را نشانه می‌کند. کودکانی می‌بینم که به دامن مادرشان آویخته گریان و تضرع‌کنان از آنان چیزی درمی‌خواهند اما مادران، شتابان و سرآسیمه، نگاه‌شان در این سو و آن سو است. مردانی و زنانی می‌بینم که در زیر نورافکن‌ها فریاد می‌کشند و دیگران را سوی خویش می‌خوانند. کسانی با رخت نظامی مدام در رفت و آمدند اما کاری از دست‌شان برنمی‌آید و هیچ‌کس حضورشان را درنمی‌یابد. دخترانی می‌بینم که شتاب و اضطراب روسری از سرشان انداخته است. بعضی مجال نیافته‌اند تا مانتو بپوشند، کلاهی بر سر نهاده‌اند و شتابان بیرون آمده‌اند. صدای بلندگوها پیوسته رساست و حاضران را خطاب می‌کند. بیرون می‌آیم تا به آن سوی خیابان بروم اما سیلاب اتومبیل‌ها چنان شتابان و انبوه است که گذشتن از خیابان ممکن نیست بماند که آن سوی خیابان نیز همین ماجراست. پاره‌کاغذهایی بر زمین ریخته است. به گذری پناه می‌برم و از پله‌برقی بالا می‌روم که پرشتاب کار می‌کند. غوغاست. به‌زحمت از میان مردم راه می‌یابم. کودکانی می‌بینم که گریان‌اند، کودکانی می‌بینم که گم شده‌اند، مادرانی می‌بینم که گویا مسخ شده‌اند، پدرانی که به دنبال مادرانِ فرزندان‌شان پیش می‌روند. حرکت دسته‌جمعی اما آشفته است. راه‌روها تو در تو است و نمی‌دانم از کدام یک آمده‌ام. حس می‌کنم گم شده‌ام، همراهانم را نمی‌توانم پیدا کنم. حس می‌کنم همه گم شده‌اند. دلهره در جانم افتاده هر آن ژرف‌تر می‌گردد. نمی‌توانم راه خروج بیابم. عده‌ای در درگاه‌ها ایستاده‌اند تا جمعیت را به درون ساختمان بکشانند و جمعیت تکه‌تکه به درون می‌آید. همه بی‌تعلل هرچه دارند می‌دهند و هرچه هست می‌گیرند بلکه فرجی حاصل شود. سپس می‌خندند و خنده‌شان مرگ هویت آزاد انسانی است. کسانی فریادکشان خبر می‌دهند و گاری‌های انباشته‌شان را از میان جمعیت می‌گذرانند، اگر جمعیت هوشیار نباشد به کمرش می‌زنند. چراغ‌های رنگارنگ و نورانی چشمک می‌زند. ولوله است، هوا خفقان‌آور است گیرم بادی خنک می‌توان دریافت. بوها فراوان است و گوناگون. هیچ‌کس هیچ‌کس را راه نمی‌دهد، هیچ‌کس را هیچ‌کس کاری ندارد، هیچ‌کس هیچ‌کس را نمی‌بیند.
فردیت در همانندی و تکثر در تکثیر تعریف می‌گیرد، هوشیاری نیست، تشابه بی‌داد می‌کند.
جنگ نیست این‌جا، مرکز خرید است.

واقعه
هدهد بغایت حدّت بصر مشهور است وقتی در میان بومان افتاد برسبیل ره‌گذر بنشیمن ایشان نزول کرد. و بومان روز کور باشند، چنانکه قصّهٔ حال ایشان بنزدیک عرب مشهور است. آن شب هدهد در آشیان با ایشان بساخت و ایشان هر گونه احوال از وی استخبار می‌کردند، بامداد هدهد رخت بربست و عزم رحیل کرد. بومان گفتند: ای مسکین! این چه بدعتست که تو آورده‌ای، بروز کسی حرکت کند؟ هدهد گفت این عجب قصّه‌ایست، همه حرکات در روز واقع شود. گفتند مگر دیوانه‌ای، در روز ظلمانی که آفتاب مظلم برآید کسی چون بیند؟ گفت بعکس افتاده است. شما را همهٔ انوار این جهان طفیل نور خرشیدست، و همهٔ روشنان اکتساب و اقتباس ضوء خود ازو کرده‌اند، و عین الشمس از آن گفته‌اند او را که ینبوع نور است. ایشان او را الزام کردند که چرا بروز کسی هیچ نبیند؟ گفت همه را در طریق قیاس بذات خود الحاق مکنید که همه کس بروز بیند و اینک من می‌بینم، در عالم شهود و محل حجب در ره عالم مرتفع گشته است، سطوح شارق را بی‌اعتوار ریب برسبیل کشف ادراک می‌کنم. بومان چون این حدیث استماع کردند حالی فریادی برآوردند و حشری کردند و یکدیگر را گفتند: این مرغ مبتدعست در روز که مظنّهٔ عمیّت است دم بینایی می‌زند. حالی بمنقار و مخلب دست بچشم هدهد فرومی‌داشتند و دشنام که ای روزبین! زیرا که کوری نزد ایشان هنر بود. و گفتند که اگر بازنگردی بیم قتلست. هدهد اندیشه کرد که اگر خود را کور نگردانم، مرا بکشند، زیرا که مرا بیشتر زخم بر چشم می‌زنند، قتل و عمی بیکبارگی واقع شود، «کلّم الناس علی قدر عقولهم» بدو رسید. حالی چشم بر هم نهاد و گفت: اینک من نیز بدرجهٔ شما رسیدم و کور گشتم. چون حال بدین نمط دیدند از ضرب و ایلام ممتنع گشتند. هدهد بدانست که در میان بومان قضیّهٔ افشاء سرّ ربوبیّت کفر است و افشاء سرّ قدر معصیت، و اعلان سرّ کفر مطّردست. تا وقت رحلت بهزار محنت کوری مزوّر می‌کرد.

واقعهٔ دیگر
پادشاهی باغی داشت که البتّه در فصول اربعه آن باغ از ریاحین و مواضع نزهت خالی نبودی، آبهای روان در آنجا و اصناف طیور بر اطراف اغصان انواع حیوان الحان می‌کردند، و از هر لعتی که در خاطر مختلج می‌شد و هر زینتی که در وهم می‌آمد در آن باغ حاصل بود، و از آن جمله جماعتی طواویس بغایت لطف و زیب رعونت در آنجا مقام ساخته بودند و متوطّن شده. وقتی این پادشاه طاوسی را ازین جمله بگرفت و بفرمود تا او را در چرمی دوزند چنانکه از نقوش اجنحهٔ او هیچ ظاهر نماند بجدّ خود ملاحظت حال خود تواند کرد. و بفرمود تا هم در باغ سلّه‌ای بسر او فروکردند که جز یکی سوراخ نداشت که قدری ارزن در آنجا ریختندی از بهر قوت و برگ معیشت او. و چون مدّتی برآمد، این طاوس خود را و ملک را و باغ را و دیگر طواویس را فراموش کرد. در خود نگاه می‌کرد الّا چرم مستقذر بی‌نوا نمی‌دید و مسکنی بغایت ظلمت و ناهمواری، دل بدان نهاد و در خود مترسّخ کرد که هیچ زی عظیم‌تر از چرم نیست و هیچ مقام لطیف‌تر از مقعر سلّه نتوان بود، چنانکه اعتقاد کرد که اگر کسی ورای این عیشی و کمالی و مقری دعوی کند سفسطهٔ مطلق محض و جهل صرف باشد. الّا این بود که هر وقت بادی خوش وزیدن گرفتی بوی ازهار و اشجار و گل و بنفشه و انواع ریاحین بدو رسیدی، از آن سوراخ لذّتی عجب یافتی، اضطرابی در وی پدید آمدی و نشاط طیران حاصل گشتی و در خود شوقی یافتی، ولیکن ندانستی که آن شوق از کجاست زیرا که لباس جز چرم ندانستی و عالم را جز آن سلّه و غذا را جز از ارزن. همه چیزها فراموش کرده بود، و اگر نیز وقتی الحان طواویس و اصوات و نغمات طیور شنیدی هم آرزو و شوق پدید آمدی، ولیکن متنبّه نگشتی از آن اصوات طیور و هبوب صبا.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
برگرفته از رسالهٔ لغت موران، شهاب‌الدین سهروردی، به تصحیح نصراللّه پورجوادی، انتشارات مولی

دو حکایت از شیخ اشراق اندر علل و اسباب آنچه غربیان امروز «ازخودبیگانگی»، «کنفورمیسم»، «بی‌هویتی» و «فرهنگ اختگی» نامند

دو حکایت از شیخ اشراق اندر علل
و اسباب آنچه غربیان امروز
«ازخودبیگانگی»، «کنفورمیسم»،
«بی‌هویتی» و «فرهنگ اختگی» نامند

در عصر ما و نه هیچ دوران دیگر، به زمانهٔ توهّم بزرگ و دوران آمدن دانش به میان عوام از برکت گسترش چاپ که نیرومندترین سلاح نادانی است، مسألهٔ آزادی اراده و اختیار فرد در زمینه‌ای افتاده است که نابجا می‌نماید و حتی طرح‌شدنی نیست. در عصر ما بیشتر به اصطلاح پیشرفتگان، یا به بیان دیگر نادانان، کارهای طبیعت‌پژوهان را، که جز یک گوشهٔ مسأله را بررسی نمی‌کنند، به عوض راه حل مسأله پذیرفته‌اند.
اینان می‌گویند و می‌نویسند، و نوشته‌های خود را از طریق چاپ تکثیر می‌کنند، که روح و آزادی مفاهیمی موهوم است، زیرا زندگی انسان در حرکات عضلات تظاهر می‌کند و حرکات عضلات تابع فعالیت اعصاب است. روح و آزادی مفاهیمی پوچ است زیرا بشر در دورانی از حیات خود که بر ما ناشناخته است از بوزینگان به وجود آمده است. می‌گویند و می‌نویسند و خبر ندارند که هزاران سال پیش از این همهٔ مذاهب و متفکران همین قانون جبر و علیّت را، که اینان به این شدت می‌کوشند تا به یاری فیزیولوژی و جانورشناسی تطبیقی ثابت کنند، بازشناخته بوده‌اند بلکه هیچ‌کس آن را انکار نکرده است. اینان نمی‌دانند که نقش علوم طبیعی در این زمینه غیر از آن نیست که یک گوشهٔ مسأله را روشن کند، زیرا اینکه عقل و اراده از دیدگاه ناظر علمی جز تراوش‌های مغز نیست و اینکه انسان بنا به قانونی کلی ممکن است در دورانی نامعلوم از تحوّل و تکامل جانوران پست پدید آمده باشد چیزی را که هزاران سال پیش از این در همهٔ مذاهب و نیز نظریه‌های فلسفی بر آن آگاه بوده‌اند از سر عقیده‌ای جدید بررسی می‌کند و آن اینکه انسان از نظر عقلانی تابع قوانین جبر است، اما این به قدر سر مویی ما را در جهت حل مسأله پیش نمی‌برد، زیرا مسأله جنبهٔ دیگری نیز دارد که ضدّ دیدگاه مشاهده‌گر است و قائل به آزادی و اختیار انسان.
اینکه انسان در زمان نامعلوم از بوزینه پدید آمده باشد به همان اندازه در درک می‌نشیند که بگوییم در زمانی معلوم از مشتی خاک سرشته و ساخته شده است (در مورد اول عامل مجهول زمان است و در دومی منشأ آدمی) و مسألهٔ ناسازگاری قول به آزادی و اختیار انسان با قانون جبر که بر انسان حاکم است با فیزیولوژی تطبیقی و جانورشناسی حل نمی‌شود، زیرا ما در قورباغه و خرگوش و بوزینه جز کار ماهیچه و اعصاب مشاهده نمی‌کنیم، حال آنکه در انسان علاوه بر فعالیت عضلات و اعصاب، آگاهی سراغ می‌کنیم.
پژوهندگان علوم طبیعی و طرفدارانشان که گمان برده‌اند همهٔ مسايل را حل کرده‌اند به سفیدکارانی می‌مانند که وظیفه دارند یک روی دیوار کلیسایی را سفید کنند و غیبت صاحب‌کار را غنیمت می‌شمارند و از فرط غیرت حرفه‌ای پنجره‌ها و داربستها و شمایل مقدس و دیوارهایی را که سفت‌کاری آنها هنوز تمام نشده است همه را سراسر سفید می‌کنند و خوشحالند از اینکه از منظر کار خود، که سفیدکاری است، همه‌چیز را صافی و یکنواخت کرده‌اند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
برگرفته از جنگ و صلح، لئو تولستوی، ترجمهٔ سروش حبیبی، انتشارات نیلوفر، با اندکی تغییر

در برکات علم و پیشرفتگی و معرفت جبر و اختیار ــ لئو تولستوی

در برکات علم و پیشرفتگی
و معرفت جبر و اختیار
لئو تولستوی

هر قصه‌ای را مغزی هست. قصه را جهت آن مغز آورده‌اند بزرگان، نه از بهر دفع ملالت.

به میان رگزنان رسیدم، در من این اندیشه آمد که زهی خلق غافل، آفتابی است برآمده، ازلاً و ابداً. ازل و ابد خود چه باشد؟ این هر دو صفت است که دی ظاهر شد؛ سرش را نام ازل کرده‌ست، دمش را نام ابد کرده‌ست! آنجا چه ازل و ابد؟ آفتابی برآمده، همه عالم نور گرفته؛ چه جای آفتاب؟ و این خلق در ظلمت، ایشان را هیچ خبر نه!

عمر عبدالعزیز هر شبی در هفته یک شب مصطفی را علیه السلام به خواب دیدی و مشکلات پرسیدی. هفته‌ای گذشت و ندید، رنجور دل شد. هفتهٔ دیگر هم ندید، فی‌الجمله رنجور شد، هیچ طبیب رنج او نمی‌دانست هر کسی سببی می‌گفتند، تأویلی می‌کردند.

مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده‌ام. این کسانی که راهنمای عالم‌اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می‌نهم.

پُرسَری آمد که با من سرّی بگو. گفتم: من با تو سرّ نتوانم گفتن، من سرّ با آن کس توانم گفتن که او را درو نبینم، خود را درو بینم. سرّ خود را با خود گویم. من در تو خود را نمی‌بینم، در تو دیگری را می‌بینم. کسی بر کسی آید از سه قسم بیرون نباشد: یا مریدی بود، یا به وجه یاری، یا به وجه بزرگی، تو ازین هر سه قسم کدامی؟ آخر نه پیش فلان می‌باشی؟ گفت: معلوم است شما را چگونه می‌باشم. گفتم: معلوم است، او را در تو بینم، چو او در تو باشد من در تو نباشم. چو او من نیستم.

ایوب با چندان کِرم جهت آن صبر می‌کرد تا به این دولت برسد. می‌گویند: دوانزده‌هزار کِرم بود. می‌گویند، من نمی‌گویم، نشمرده‌ام. گویی شمرده بودند. می‌گویند: از آن کرم می‌افتاد بر زمین، برمی‌گرفت و بر تن خود می‌نهاد. آفتاب ازین نیمهٔ تن او می‌زد، از آن نیمهٔ دیگر می‌نمود.

از همه اسرار الفی بیش برون نیفتاد، و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند، و آن الف فهم نشد.

گفتم آن شیخ را، خدا ترا به دوزخ برد! گفت کاشکی، تا بنگرم که این نور من از دوزخ چه می‌شود، و دوزخ از نور من چه می‌شود.

آمد که آه، تتار رسید، واقعهٔ بد! گفتم: شرم نداری چندین گاه دعوی مرغابیی می‌کنی، از طوفان چنین می‌لرزی؟ بط کشتی‌طلب شگفت بود!

استر اشتر را گفت که تو در سر کم می‌آیی، چگونه است؟ گفت: یکی از آنکه بر من سه نقطه زیادتیست، آن زیادت نهلد که در رو آیم. آن یکی بزرگی جثه و بلندی قد، و دیگری روشنی چشم، از بالای گریوه نظر کنم تا پایان عقبه، همه را ببینم، نشیب و بالا. دیگر من حلال‌زاده‌ام تو حرام‌زاده‌ای. استر معترف شد پیش اشتر، حرام‌زادگیش نماند. حرام‌زادگیش انکار است، حرام‌زادگی صفت لاینفک نیست.

گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای، صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراگنده پژمرده، فروفسرده. او خود هست، وجود قدیم او هست. ترا چه، چون تو نیستی.

تمنای هر چیز مژدگانی است از حق به حصول آن چیز.

خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد، و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و درکشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می‌شوند و برون می‌روند و او بر سر خم نشسته.

آخر پیشه‌ای می‌آموزی که سبب روزی است، چند مذلت می‌کشی؟

جماعتی شاگردان داشتم، از روی مهر و نصیحت ایشان را جفائی می‌گفتم. می‌گفتند که آن وقت که کودک بودیم پیش او، ازین دشنامها نمی‌داد. مگر سودایی شده است! مهرها را می‌شکستم.

سماعی بود، مطرب لطیف خوش‌آواز، صوفیان صافی‌دل؛ هیچ درنمی‌گرفت. شیخ گفت: بنگرید به میان صوفیان ما اغیاری هست؟ نظر کردند، گفتند که نیست. فرمود که کفشها بجوئید. گفتند: آری کفش بیگانه‌ای هست. گفت: آن کفش را از خانقاه بیرون نهید. برون نهادند، در حال سماع درگرفت.

غرض از حکایت، معاملهٔ حکایت است نه ظاهر حکایت که دفع ملالت کنی به صورت حکایت، بلکه دفع جهل کنی.

جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند در راه؛ زر یافتند، حلوا ساختند. گفتند: بیگاه است، فردا بخوریم و این اندک است، آن کس خورد که خواب نیکو نیکو دیده باشد. ــ غرض تا مسلمان را ندهند ــ مسلمان نیم‌شب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب!... برخاست، جملهٔ حلوا را بخورد. عیسوی گفت: عیسی فرود آمد مرا برکشید. جهود گفت: موسی در تماشای بهشت برد مرا، عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایب آن چه باشد در مقابلهٔ عجایب بهشت؟
مسلمان گفت: محمد آمد، گفت: ای بیچاره، یکی را عیسی برد به آسمان چهارم، و آن دگر را موسی به بهشت برد، تو محروم بیچاره، باری برخیز و این حلوا بخور! آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی. آن ما همه خیال بود و باطل.
وای ازین حکایت، تا چه خیالها برده باشی! آخر نگویی همین است که شما به باغ رفته بودیت، من پنهان عسل و دارو بخوردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از «مقالات شمس تبریزی»، به تصحیح و تعلیق محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی

چند خطی از مقالات شمس تبریزی

چند خطی از
مقالات شمس تبریزی

چیزی نگذشته جهانیان آگاه می‌شدند که چه کارهایی از او برمی‌آید. البته رجزخوانی‌هایش پایه و اساسی نداشت و ممکن نبود که داشته باشد. سراسر لابراتوار می‌رمبید و ویران می‌شد، صدای آژیرها هنوز بلند بود، قزاقانی که نگهبان شخصی‌اش بودند هنوز در درگاه دفتر ایستاده بودند و دلواپس یکدیگر را نگاه می‌کردند. بردلی که در ضمن بی‌دغدغه گپ زدن با مرد بدکار نگهبانان را می‌پایید، انفجاری را مغتنم می‌شمرد که پیش می‌آمد (دیگ بخاری می‌ترکید) و بر آنان یورش می‌برد، مسلسل یکی‌شان را می‌قاپید و دیگران را تیرباران می‌کرد و در همان حین چوپان لیوان شیر بزش را سوی لاریونوف می‌انداخت و نمی‌گذاشت تا تپانچه‌اش را از کشو میز تحریر دربیاورد. دیوارها می‌رمبید، هزاران کتاب موشک می‌گشت و به پرواز درمی‌آمد، سقف یک‌باره برکنده می‌شد و نبرد بالا می‌گرفت. لاریونوف که در نبرد تن به تن با پروفسور گرفتار بود، خود را از چنگ او وامی‌رهانید و از یکی از نردبان‌های مفرغین بالا می‌رفت. هلیکوپتری بر فراز ساختمان در انتظارش بود که بر صندلی خلبانش می‌نشست و به راهش می‌انداخت. قهقههٔ خندهٔ شیطانی‌اش برمی‌خاست و هلیکوپتر را اندکی بالا می‌برد، اما چوپان به دنبالش رفته بود و به یکی از اسکیت‌های فرود ماشین پرنده می‌آویخت. لابراتوار سراسر فرو می‌ریخت و ویران می‌شد و فقط بردلی و پروفسور زنده می‌ماندند که، ایستاده بر دشتی از آوار، بالا رفتن هلیکوپتر و چوپان آویزان را هیجان‌زده تماشا می‌کردند. البته آویزان ماندنش دیری نمی‌پایست زیرا خود را به زور بازویش بالا می‌کشید، به درون کابین می‌رفت و با لاریونوف به نبرد برمی‌خاست. منظره‌ای عجیب از قلهٔ کوه به چشم می‌خورد؛ منظومه‌ای از بزان شب‌تاب شناور و دسته‌ای جغد فروزان بر آسمان سیاه پرستاره نقش بسته بود...
وقفهٔ حافظه همچنان می‌پایست، به اندازه‌ای که من در بستر هنوز از منظرهٔ اندکی سورئالیستی گنبد آسمان پرستاره و مسافران نورانی‌اش لذت می‌بردم اما دوستم در گفت‌وگو پرسیده بود که «خواسته بودم چه را برایش ثابت کنم».
هیچ! ناخواسته و ناگهان از دهانم دررفته بود و پاسخش داده بودم. در آن لحظه وقفه از میان رفت و بار دیگر در شیوهٔ گام به گام گفت‌وگویمان و بازنمایی شبانه‌اش بودم و هیچ تصویری غیر از چهرهٔ دوستم در برابرم و کافه در پس‌زمینه‌اش نمی‌دیدم. هیچ! این را گفته بودم تا برایش ثابت کنم که هیچ‌چیز را ثابت نمی‌کنم. نمی‌توانستم بکنم. چه را ثابت می‌کردم؟ پایان حماسه را در دنیایی که میراث کلمه را در ازاء آش شله‌قلمکار تصویر فروخته بود؟ وانگهی این موضوع هیچ تازگی نداشت، همه می‌دانستند، همه تن در داده و پذیرفته بودیم، ما دو نفر نیز. خواسته بودم اگر فراموش کرده باشد به یادش بیاورم، همین.

 
گفت‌وگوها

گفت‌وگوها
سزار آیرا
نشر آگه

خورخه لوئیس بورخس و آدولفو بیوی کاسارس در قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده مجموعه‌ای از روایت‌های داستانی گرد آورده‌اند که اغلب بیش از آن‌که به داستان کوتاه شبیه باشد به حکایت و متل می‌برد و البته، همان گونه که در پیش‌گفتار اشاره کرده‌اند، نحوهٔ گزینش و گردآوری و گاه ویرایش و تغییر این قطعات نیز به شیوه‌ای است که تأثیر شاخه‌های فرعی، فنون روایی و ابزارهای پرداخت داستان‌نویسی به کمترین اندازه و تمرکز قصه‌ها بر «روایت داستانی» باشد.
یکی از مهم‌ترین اهداف گردآورندگان این مجموعهٔ کم‌نظیر و خواندنی، که منابعی بسیار گسترده دارد و چکیده‌ای است از انبوه مطالعات‌شان که در یک جلد کتاب در اختیار خواننده‌اش گذاشته‌اند، ادراک جوهر روایت داستانی است. متونی بس متفاوت از دوره‌های متنوع تاریخ بشر و ملل گوناگون و انبوهی مؤلفان، از هزار و یک شب، حکایات کهن شرقی و قطعاتی از پلوتارک، سیسرون و دیدرو گرفته تا آثار نویسندگان متأخر و معاصری مانند کافکا و پل والری و گاه نویسندگانی که اطلاعات زیادی از حیات‌شان در دست نیست، در این کتاب گرد آمده است. روایتی از خود بورخس به همکاری دلیا اینخنیئروس (که در زمینهٔ ادبیات ژرمن با بورخس همکاری کرده است)، حکایتی از کاسارس و قصه‌ای از سیلوینا اوکامپو (نویسنده، شاعر و همسر کاسارس) نیز در کتاب آورده‌اند. امید است که گیرایی‌های خاصه و بازنویسی خلاق این متون اسباب لذت بردن خوانندگانش باشد.
قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده از متن اصلی اسپانیایی به ترجمهٔ فارسی درآمد که انتشارات لوسادا در آرژانتین منتشرش کرده است.

بورخس و کاسارس پیش‌گفتاری کوتاه بر این کتاب نوشته‌اند که در ادامه آمده است:
یکی از لذات انبوه ادبیات، لذت روایت داستانی است. در این کتاب خواسته‌ایم نمونه‌هایی از روایت داستانی فراهم بیاوریم که وقایعی گاه تخیلی و گاه تاریخی را شرح می‌دهد. به همین منظور متونی از ملل گوناگون و دوره‌های متفاوت کندوکاو و بررسی کرده‌ایم و منابع غنی و دیرینهٔ شرقی را نیز به کار گرفته‌ایم. از حکایات، امثال و قصص، به شرط کوتاه بودن، بهره برده‌ایم.
این جسارت را در خود یافته‌ایم که بگوییم آن‌چه در روایت داستانی اساسی است در این قطعات آمده است؛ باقی‌مانده فصول تشریحی، تحلیل روان‌شناختی و آرایه‌های کلامی است، خواه درخور و خواه نابه‌جا.
ای خواننده، امیدواریم که خواندن این صفحات سرگرمت کند همان گونه که ما را سرگرم کرده است.


چند قصهٔ کوتاه از کتاب:

*گدای ناپل (نوشتهٔ ماکس ژاکوب)
هنگامی که در ناپل می‌زیستم، گدایی در پای دروازهٔ عمارتم می‌نشست که پیش از پیاده شدن از کالسکه چند سکه‌ای سویش می‌انداختم. روزی شگفت‌زده از آن‌که هرگز سپاس نمی‌گزارد نگاهش کردم؛ آن‌گاه دیدم که آن‌چه زنی گدا پنداشته بودم صندوقی چوبین به رنگ سبز بود که خاکی رنگین و چند موز نیمه‌گندیده در خود داشت.

*دو جاودانه (نوشتهٔ یوهان کامبرنسیس)
مشهور است که خدای پدر بر خدای پسر سابق نیست.
پدر، پسر را که آفرید، از او پرسید:
«می‌دانی چه کردم تا بیافرینمت؟»
پسر پاسخ داد:
«تقلید از من.»

*ورود از خروجی (نوشتهٔ ژول رنار)
می‌خواست بنشیند و بگوید «از طرف فلانی می‌آیم»، اما روبه‌رویش چهره‌ای دید چنان از دوستی بی‌نشان که ننشسته راست ایستاد، کلاه بر سر نهاد و پشت سوی او کنان گفت:
«از طرف فلانی می‌روم.»

*اوژنیک (نوشتهٔ درامند)
بانویی نیکوصفت چنان شوریده‌سر به مردی به نام آقای داد، واعظی پاک‌دین، دل بست که از شوهرش درخواست بگذارد تا به بستر بروند و فرشته‌ای یا قدیسی به دنیا بیاورند؛ اجازه داده شد اما حاصل زایمان عادی بود.

*فرجام قصهٔ خیالی (ی. الف. آیرلند)
دختر گفت: «چه عجیب!» و محتاط به پیش رفت. «چه درِ سنگینی!»
در ضمن سخن گفتن دستی به در زد و در به یک‌باره بسته شد.
مرد گفت: «خدایا! گمانم از درون دستگیره ندارد. هر دو این‌جا محبوس شده‌ایم!»
دختر گفت: «هر دو نه، فقط یکی.»
از میان در گذشت و ناپدید شد.

 
قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده

خورخه لوئیس بورخس
آدولفو بیوی کاسارس
انتشارات نیلوفر

ژان‌پل سارتر داستان بلند «تعقیب» کارپانتیه را بهترین اثر او نامیده است. کارپانتیه این رمان کوچک را به فرم سونات نوشته است و تصویرسازی‌های کم‌نظیر او از هاوانای قدیم و توصیف صحنه‌ها و حس‌های شخصیت اصلی داستان چنان قوی است که آن را یکی از سینمایی‌ترین آثار ادبیات مدرن نامیده‌اند و گی‌یرمو کابره‌را اینفانته، نویسنده‌ی برجسته‌ی کوبایی، آن را یکی از معدود رمان‌های کوتاه بی‌نقصی نامیده است که در ادبیات اسپانیایی‌زبان نوشته‌اند.
تیموتی برنن در مقدمه‌ی چاپ انگلیسی کتاب تعقیب می‌گوید کارپانتیه با این کتاب سبک تازه‌ای در ادبیات سیاسی آورده است و از قول او گفته است می‌توان این رمان را واژگونه‌ی سبک فالکنر در ادبیات پلیسی برشمرد: «فوران رمان پلیسی در تراژدی یونانی».
رخدادهای داستان به شیوه‌ای تنظیم شده است که دقیقاً به اندازه‌ی زمان نواختن سنفونی اروئیکای بتهوون طول بکشد، قطعه‌ای که در داستان در نیمه‌ی دوم کنسرتی نواخته می‌شود که مرد گریزان، کاراکتر اول داستان در خلال رمان به حالی تب‌زده وارد تماشاچیانش می‌شود. کارپانتیه، آن‌طور که خود می‌گوید، زمان پیمودن مسیری را محاسبه کرده بود که کاراکتر اول رمان در خیابان‌های هاوانا زیر پا می‌گذارد: «دقیقاً چهل و شش دقیقه.» یعنی زمانی که نواختن سنفونی اروئیکا طول می‌کشد.
کارپانتیه خود درباره‌ی استفاده‌ی دقیق از فرم سونات موسیقی در این رمان این‌طور می‌گوید:

در این رمان می‌خواستم فرم سونات را به صورت دقیق به کار بگیرم: فرمی با روایت و واریاسیون‌های خاص خودش... ازاین‌رو تم «ج» را آوردم که بلیت‌فروش است، که در داستان نقشی ناچیز خواهد داشت، چون موتیف اصلی در چند فصلی توزیع خواهد شد که در آن‌ها «فلاش‌بک» (آن‌طور که در سینما مصطلح است) تکرار می‌شود و ما زندگی مرد فراری را پیش از شب تراژیکی می‌بینیم [...] و این شروع جریان روایت من در تمامیت رمان است... تم «الف» با ورود مرد فراری آغاز می‌گیرد و عبارت است از گفتار درونی هراسان او... تم «ب»، استریا، بعداً پدیدار خواهد شد. بخش مرکزی صرفاً واریاسیون‌هایی بر تم «الف»‌است.

رمان تعقیب را از نسخه‌ی اسپانیایی آن در جلد سوم مجموعه‌ی کامل آثار آله‌خو کارپانتیه، چاپ انتشارات سیگلو ونتی‌ئونو ترجمه کردم.

بریده‌ای از کتاب:

... این ضربان نبض که تنم را می‌لرزاند و در برم می‌گیرد؛ این دل‌پیچه، این قلب که کمی بالاتر از تپش می‌افتد و چنان سوزن ِسرد در من رخنه می‌کند؛ ضربه‌های خفه که از درونم برمی‌خیزد و بر شقیقه‌ها، بازوان و ران‌ها می‌کوبد؛ این نفس ِبریده که از دهان و بینی برنمی‌آید، هوا که لخته‌لخته به ریه فرو می‌رود، پرم می‌کند، در درونم می‌ماند و خفه‌ام می‌کند تا باز به بازدم خشک بیرون برود و پراضطراب و خمیده و پوک بازم بگذارد و سپس استخوان‌ها می‌خشکد، بر هم می‌ساید، از هم وا می‌گسلد؛ از خودم بیرون می‌مانم، گویی به خودم آویخته‌ام، آن‌قدر که قلب به خروشی افسرده از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌جهد تا در برابرم قد علم کند و بر سینه‌ام یورش برد؛ بر این بغضِ بی‌اشک چیره شود؛ و بعد نفسی که در فکر کشیدنشم؛ دمی از هوای محبوس؛ بازدمی از فراز گلو؛ دمی دیگر؛ آهسته‌تر و کش‌دارتر؛ یک، دو، یک، دو، یک، دو... کوبش نبض دوباره درمی‌گیرد؛ ضربان تپش به پهلوها می‌گسترد؛ پایین‌تر می‌رود؛ همه‌ی رگ‌ها را در بر می‌گیرد؛ ضربه‌اش از جا می‌کندم؛ زمین به نبض من می‌تپد؛ و نیز تکیه‌گاه صندلی و همه‌ی صندلی؛ مرا به هر تپش بی‌صدا تنه می‌زند؛ لابد این ضربان به سراسر ردیف می‌گسترد؛ چیزی نگذشته این زن که کنارم نشسته لبه‌ی پوست روباهش را از زمین جمع می‌کند، مرا خواهد نگریست؛ مرد کناری‌اش مرا خواهد نگریست؛ همه مرا خواهند نگریست؛ باز سینه‌ام از جنبش می‌افتد؛ چه تلاشی می‌طلبد بیرون دادن هوای انباشته و محبوس در کام که گونه‌ام را می‌آماساند، مردی که در ردیف جلو نشسته است نفسم را پشت گردنش حس می‌کند و برمی‌گردد؛ نگاهم می‌کند؛ عرق را نگاه می‌کند که از موی من فرو می‌ریزد؛ توجه‌شان را جلب کرده‌ام: همه مرا خواهند نگریست؛ بر صحنه سروصدایی شده است، همه صحنه را نگاه می‌کنند. نباید نگاهم بر این گردن بیفتد: چه جای جوشی بر پوستش باقی مانده است؛ حتماً باید این‌جا باشد، درست همین جای این تماشاخانه‌ی درندشت، تا نزدیک کسی باشد که نباید نگاهش کند، شاید نشانه‌ای باشد؛ چه فشاری باید بر چشم بیاورم تا از نگاه کردن بپرهیزد، نگاه مدام از بالاوپایینش بگذرد تا عاقبت سرگیجه بگیرم؛ دندان‌ها را باید در هم قفل کنم، دست‌ها را محکم مشت کنم، شکم را آرام دهم ـ شکم را آرام دهم ـ تا این دل‌وروده این‌طور به هم نپیچد، تا این کلیه‌ها این‌طور تیر نکشد، تا سروسینه‌ام این‌طور خیس عرق نشود؛ سوزش پشت سوزش؛ کوبش پشت کوبش؛ باید خودم را جمع کنم، درونم را که از هم می‌پاشد بپوشانم، این فواره را بخوابانم که در درونم می‌جوشد، می‌خروشد، شیارم می‌زند؛ چیزی را بپوشانم که در این سکونی که به آن محکوم شده‌ام از درون سوراخم می‌کند و می‌سوزاندم، در این وضع و این‌جا که باید سرم را همتراز سرهای دیگر نگه دارم؛ من به خدای پدر، قادر متعال، خالق آسمان و زمین ایمان دارم، و به عیسا مسیح که یگانه فرزندش است، خدای ما که نطفه‌اش را روح‌القدس آفرید، از مریم مقدس باکره زاده شد و جور حکومت پیلاتس را کشید، مصلوب شد، جان باخت و مدفون شد؛ به دوزخ فرود آمد و روز سوم از میان مردگان سر برآورد و زنده شد... تحملم خیلی زود به سر خواهد رسید؛ از گرما و سرما به تب‌ولرز افتاده‌ام؛ انگار مچم را گرفته باشند؛ مچ‌ها مثل مرغ سرکنده‌ای که بر زمین آشپزخانه انداخته باشندش می‌لرزد؛ باید پاها را بر هم بیندازم؛ بدتر شد؛ مثل این است که ران پای بالایی به شکمم فرو برود؛ همه‌چیز فرو می‌ریزد، در هم می‌پیچد، می‌جوشد، کف می‌کند، در من می‌خروشد و از پهلوها بیرون می‌ریزد، از این پهلو به آن پهلو از میان من می‌گذرد؛ وقتی صدای ارکستر کمی آرام بگیرد دیگران صداهای شکمم را خواهند شنید و مرا خواهند نگریست؛ من به خدای پدر، قادر متعال، خالق آسمان و زمین ایمان دارم؛ ایمان دارم، ایمان دارم، ایمان دارم. ناگهان انگار چیزی آرامم می‌دهد. «بهترم؛ بهترم؛ بهترم»؛ می‌گویند تکرارِ زیاد اطمینان می‌آورد... گویی آن‌چه در درونم می‌جنبید قرار می‌گیرد، رفع می‌شود، جایی آرام می‌گیرد؛ حتماً علتش حالت بدنم است؛ باید حفظش کنم؛ تکان نخورم، دست‌ها را بر سینه در هم قفل کنم؛ زن از سر بی‌حوصلگی حرکتی می‌کند و پوست روباهش را جمع می‌کند؛ کیف‌دستی‌اش می‌لغزد و می‌افتد؛ همه برمی‌گردند؛ زن خم نمی‌شود تا کیف را بردارد؛ همه می‌پندارند که سروصدا کار من بوده است؛ جلویی‌ها مرا نگاه می‌کنند؛ پشت‌سری‌ها مرا نگاه می‌کنند؛ حتماً می‌بینند که چه‌طور زرد شده‌ام، گونه‌هایم فرو رفته؛ ریشم در این چند ساعت گذشته بلند شده؛ به کف دستم فرو می‌رود؛ لابد قیافه‌ام به نظرشان عجیب است، با این شانه‌ها که عرق دوباره بی‌وقفه از موها فرو می‌ریزد و خیس‌شان می‌کند، از گونه‌ها و بینی پایین می‌سرد؛ سروریختم هم به درد این‌جور جاهای آن‌چنانی رفتن نمی‌خورد: به من خواهند گفت «بفرمایید بیرون، شما بیمارید، بوی بدی می‌دهید»؛ دوباره صدای صحنه برخاسته است؛ همه برمی‌گردند و حواس‌شان را به این صدا می‌دهند... باید خوب مراقب باشم تکان نخورم؛ هر چه زور دارم بزنم که جم نخورم؛ توجه کسی را جلب نکنم؛ توجه کسی را جلب نکنم، ای خدا؛ میان آدم‌ها محصور شده‌ام، بدن‌هاشان از من حفاظت می‌کند، بین بدن‌هاشان پنهان شده‌ام؛ جسم من میان بدن‌های این‌همه آدم گم است؛ باید میان این بدن‌ها بمانم؛ بعد هم آهسته‌آهسته همراه‌شان بیرون بروم، از دری بروم که از همه‌ی درها شلوغ‌تر است؛ مثل آدم‌های نزدیک‌بین رپرتوآر را جلو صورتم بگیرم و وانمود کنم که می‌خوانمش؛ کاش عده‌ی زن‌ها زیاد باشد؛ که خودم را بین‌شان پنهان کنم، میان‌شان بروم، قاتی‌شان بشوم...

 
تعقیب

تعقیب
آله‌خو کارپانتیه
نشر چشمه

خوآن خوسه سائر (۱۹۳۷-۲۰۰۵) نویسنده‌ی آرژانتینی، فرزند پدرومادری سوریه‌ای بود که پیش از تولد او به آرژانتین مهاجرت کردند. او در دانشگاه لیتورال شهر سانتافه حقوق و فلسفه تحصیل کرد، مدتی به تدریس تاریخ سینماتوگرافی در همان دانشگاه پرداخت و در سال ۱۹۶۸ به پاریس نقل‌مکان کرد. او از مهم‌ترین نویسندگان معاصر آرژانتین است و در کنار هموطنش سزار آیرا و روبرتو بولانیو شیلیایی از مهم‌ترین نویسندگان نسل دوم ادبیات معاصر آمریکای لاتین است که پس از بزرگان نسل اول از قبیل کارپانتیه، بورخس و رولفو به عرصه رسیدند و با پذیرفتن تأثیراتی و فاصله گرفتن از آنان به سبک‌هایی تازه و متفاوت پرداختند.
فرزندخوانده (۱۹۸۳) یکی از مهم‌ترین رمان‌های او و به عقیده‌ی بعضی منتقدان مهم‌ترین رمان اوست که به زبان‌های گوناگون ترجمه شده و او را به یکی از نویسندگان معاصر مهم و تأثیرگذار بدل کرده است. سائر در این رمان توانایی‌هایش را در داستان‌سرایی، شعر و فلسفه به کار گرفته، حدیث سفر دریایی، زندگی در طبیعت بکر و بازگشت به تمدن را به سبکی تازه ساخته و سرنوشت نخستین انسانی را بازگفته است که از دنیای کهنه (که در این کتاب یعنی اروپا) به دنیای نو (آمریکا) می‌رود و ده سال در میان سرخ‌پوستان «بدوی» زندگی می‌کند. تاریخ و تحریف‌های آن، بازنمایی استعماری خصوصیات «دیگران»، حس وطن و تعلق، تحمل بار هستی و اندیشیدن در چیستی آدمی از جمله موضوعاتی است که سائر در رمان فرزندخوانده به شیوه‌ای پست‌مدرنیستی مطرح می‌کند و ادبیاتی پسااستعماری خلق می‌کند که با اندیشه‌های ادوارد سعید در این زمینه همخوانی دارد.فرم روایت به صورت حدیث نفس همین شخصیت است و داستان، که پست‌مدرن است، این قالب جالب‌توجه را به محملی برای طرح کردن مضامین متعدد از قبیل هویت، تاریخ، تقابل فرهنگی، استعمار، رسانه، وطن و... مبدل می‌کند. این کتاب را که سبکی منحصربه‌فرد و کم‌نظیر دارد، به سبب شاعرانگی نثر و روایت، بینامتنیت تاریخی و پرداخت دقیق و نوآورانه‌ی فلسفی‌اش، شعری بلند، داستانی تاریخی، رمانی فلسفی و روایتی پست‌مدرن درباره‌ی ریشه‌های استعمار نامیده‌اند و شاید حاصل‌جمع همه‌ی این‌ها بهترین توصیف این رمان باشد. فرزندخوانده از جنبه‌ی تحلیلی در دستهٔ ادبیات پسااستعماری جای می‌گیرد.
کتاب از نسخه‌ی اسپانیایی انتشارات سِیش‌بارال، چاپ ۲۰۰۵، به فارسی ترجمه شده است.

بریده‌هایی از کتاب:

... زندگی چیزی نیست غیر از چاه تنهایی که با گذر سالیان عمیق‌تر می‌شود و من که یتیم بودم و پوچی ذاتی‌ام از دیگران بیشتر است، از آغاز در برابر جمع‌گونه‌ای که خانواده باشد محتاط‌تر بودم. اما آن شب تنهایی‌ام که خود از پیش بسیار عظیم بود ناگهان بی‌نهایت شد، انگار ته‌بندیِ موحش آن چاه، که آهسته‌آهسته عمیق‌تر می‌شود، واداده مرا به سیاهی فروانداخته باشد. محزون بر زمین دراز کشیدم و زیر گریه زدم. اکنون که می‌نویسم، که صدای ناله‌ی قلم و خش‌خش صندلی همه‌ی صداهایی است که در دل شب به‌وضوح به گوشم می‌رسد، که نفسِ بی‌صدا و آرامم زندگی‌ام را برقرار می‌گذارد، که می‌توانم دستم را ببینم، دست پیرانه‌ی لرزانم که از چپ به راست می‌لغزد و زیر نور چراغ ردی سیاه باقی می‌گذارد، رخدادی واقعی یا تصویری آنی، بی‌سابقه و بی‌ریشه به یاد می‌آورم که بی‌واسطه از هذیانی آرام سرچشمه می‌گرفت و می‌فهمم آن کودک که در دنیایی ناشناخته می‌گرید نادانسته تولد خویش را آسان‌تر می‌کند. زمان تولد هیچ‌وقت معلوم نیست: زاده شدن قراردادی ساده است. بسیاری می‌میرند بی‌آن‌که متولد شده باشند، عده‌ای صرفاً زاده می‌شوند و دیگران بد می‌آورند و حین تولد سقط می‌شوند. برخی به تولدهای متوالی از این زندگی به آن می‌روند و، اگر مرگ دخالت نکند، قادرند خوشه‌ی دنیاهای ممکن را به ضرب زاده شدن‌های مکرر پژمرده کنند چنان که گفتی اندوخته‌ای بی‌پایان از معصومیت و پذیرش دارند. من که فرزندخوانده بودم، نادانسته در هیأت کودکی متولد می‌شدم که خون‌آلود و حیرت‌زده از آن شب تاریک بیرون می‌آید که بطن مادرش است و یگانه کاری که از من برمی‌آمد خود را به گریه سپردن بود...

... اجرای نمایش را شروع کردیم. پس از چند نوبت هرجا می‌رفتیم می‌شناختندمان و مشهور شده بودیم. کار چنان رونقی گرفت که به دربار بردندمان و خود شاه هم تشویق‌مان کرد. حیرت کرده بودم. به دیدن اشتیاق مخاطبان‌مان بی‌وقفه از خودم می‌پرسیدم آیا نمایش کمدیِ من، بی‌آن‌که خودم بدانم، پیامی پنهان به بینندگان می‌رساند که مثل هوا برای مردم لازم است، یا ما بازیگران حین اجرای نمایش نقش‌مان را بازی می‌کنیم بی‌آن‌که بدانیم مخاطبان نیز نقش خودشان را بازی می‌کنند و ما همه شخصیت‌های نمایشی کمدی‌ایم که نمایش من بیش از بخشی و جزئیاتی مبهم از آن نمایش عظیم نیست و ما معنای طرح آن نمایش را درنمی‌یابیم؛ طرحی چنان اسرارآمیز که در آن فرومایگی مبتذل و بازی‌های بی‌معنای ما واقعاً حقایقی اساسی بنماید. حتماً معنای حقیقی تظاهرات مبتذل ما از پیش در طرحی جامع‌تر منظور شده بود که ما بخشی از آن بودیم، وگرنه تشویق‌ها و بزرگ‌داشت‌هایی که پیوسته ضمن برگزاری نمایش در شهرهای گوناگون می‌دیدیم، جشن‌هایی که برای‌مان می‌گرفتند و طلای فراوان که به ما می‌دادند، مفت‌خوری و غیرمنصفانه بود. حتماً شاهانی که می‌آمدند و به ما خلعت می‌دادند بیشتر از ما می‌دانستند، وگرنه معنایی نداشت پس از پایان کارمان حداقل کاری که بکنند این باشد که به خزانه‌دارهاشان دستور بدهند قدرشناسی‌شان را از ما با دادن پاداشی هنگفت نشان بدهند. من این کامیابی مبهم را با بی‌اعتنایی از سر می‌گذراندم، اما همکارانم ذره‌ای در آن تردید نداشتند. خوش‌وخرم از سادگی بی‌نقص و پربازده این قصه‌گویی لذت می‌بردند که جنبه‌ی قابل‌تحمل موضوعات را بیشتر از سر نادانی تا خیرخواهی به مترسکانی نشان می‌دهد که خودشان را دوست‌داران حساس واقعیت می‌پندارند. دریافت پاداش‌های هنگفت را در ازای آن نمایش گواهی انکارناپذیر بر وجود نظامی عادلانه و جامع می‌انگاشتند. سال‌ها زندگی‌مان را با این سوءتفاهم گذراندیم. عجیب‌ترین نکته این‌که در سراسر آن دوره یک نفر هم پیدا نشد که به حکم منطق برخیزد و ما را محکوم کند. حین آن غوغای پیوسته‌ی تجلیل از ما همواره و هر لحظه منتظر بودم سکوتی بدبینانه یا توبیخ‌آمیز مستولی شود، حقه‌بازی ما ناگهان برملا و کارمان یکسره شود، تا آن‌که متوجه شدم این سکوت از روز اول درون من برقرار بوده است و صرف وجودش در میانه‌ی همهمه‌ی غیرمنطقی دربارها و شهرها، تک‌تک حاضران هر جمعیتی را به عروسک‌هایی بی‌جان یا مناظری دمدمی و پیوسته در تغییر تقلیل می‌دهد. به برکت آن پوسته‌های توخالی که وانمودکنان خودشان را انسان می‌نامیدند، خنده‌ی تلخ و اندکی خودبرتربینانه‌ی کسی را آموختم که در مواجهه با رفتارها و کردارهای عوام از مزایای تجربه برخوردار است. موفقیت نمایش کمدی ما بیش از بی‌رحمی ارتش‌ها، دست‌بردهای شرم‌آور بازاریان و دست‌کاری‌های اصول اخلاقی به منظور توجیه انواع شرارت‌ها، ماهیت راستین همنوعانم را به من نشان داد: شدت و حرارت تشویق‌ها و تجلیل‌های ابیات بی‌معنای من پوچی مطلق این انسان‌ها را می‌نمایاند و در تک‌تک نوبت‌های نمایش حس می‌کردم آن‌چه برابرم می‌بینم جماعتی از انسان‌های کاهی است که در پوسته‌های رنگ‌باخته‌شان استتار کرده‌اند، یا اشکالی انتزاعی و بی‌عینیت که از باد هوا انباشته باشندشان. گاهی عمداً معنای گفته‌های نقشم را تغییر می‌دادم و آن‌قدر تحریفش می‌کردم که به مشتی عبارات یاوه و پوچ بدل می‌شد، انتظار داشتم تماشاچیان واکنش نشان بدهند و عاقبت متوجه شیادانه بودن رفتارشان بشوند، اما این دست‌کاری‌ها ذره‌ای رفتار مخاطبان را تغییر نمی‌داد. چیزی خارج از وجودشان، شهرت ما که پیش از خودمان به هر شهری می‌رسید یا افسانه‌ای که مایه‌ی آفرینش کمدی شده بود، از پیش تصریح کرده بود که نمایش ما حتماً معنا و مفهومی دارد و جماعت تماشاچی آن معنا و مفهوم را بی‌درنگ و به‌ناخودآگاه دریافتند و مفتون و مسحورش می‌شدند...

 
فرزندخوانده

خوآن خوسه سائر
نشر چشمه