پیام شما ارسال شد.
بازگشت

در حینی که جزئیات همنشینی اخیرم را با سن‌لو به یاد می‌آوردم و در آن درنگ می‌کردم، راه‌پیمایی را ادامه داده بودم و به مسافتی دراز از مسیرم بیرون افتاده بودم؛ چیزی نمانده بود تا به پل انوالید برسم. چراغ‌ها را (که به سبب پرواز هواپیماهای گوتا شمارشان اندک بود) کمی زود افروخته بودند زیرا، اگرچه شب هنوز شتابان فرا می‌رسید، «ساعت‌ها را» کمی زود «به جلو برده بودند» و زمان را تا پایان تابستان همان گونه یکباره «تغییر» داده بودند که دیگ آب جوش شوفاژ را به روزی معین روشن یا خاموش می‌کنند. بر فراز شهر و انوار شبانه‌اش، در چارک تمامی از آسمان ــ آسمانی که زمان تابستانی و زمستانی نمی‌شناخت و هیچ محل نمی‌گذاشت که ساعت هشت و نیم را نه و نیم گردانیده باشند ــ در چارک تمامی از آسمان که آبی‌اش ناپدید نشده بود، اندکی از نور روز پایسته بود. آسمان بر فراز همهٔ آن بخش از شهر که برج‌های تروکادرو بر آن مشرف است، به دریای فیروزه‌ای فراخی می‌مانست و در حینی که به جزر پس می‌رفت، خطی گسترده از صخره‌های کوچک سیاه، که ممکن بود چیزی مگر تورهای ماهیگیران نباشد و به‌راستی چند ابر کوچک بود، کم‌کمک از آن برمی‌آمد؛ دریایی که در آن لحظه به رنگ فیروزه بود و یکایک آدمیزادگان را، بی‌آن‌که خودشان دریابند، با خود می‌کشید و می‌برد و انقلاب عظیم زمین از پی‌اش می‌آمد، زمینی که آدمیزادگانش به اندازه‌ای شوریده‌سرند که انقلاب‌ها و جنگ‌های بیهودهٔ خویش را ادامه دهند، از جمله جنگی که درست به همان هنگام فرانسه را رنگ خون می‌زد. با این همه سرگیجه‌اش می‌گرفت کسی که به مدتی دراز در آسمان می‌نگریست، این آسمان کاهل و بسیار بسیار زیبا که به زیر بار تغییر دادن زمانش نمی‌رفت و روز پاینده‌اش را به‌سستی در این رنگ‌مایه‌های آبی بر فراز شهر، که چراغ‌هایش افروخته بود، دراز می‌کرد. آخر آن‌چه چنان بیننده‌ای می‌دید دیگر نه دریای یکدست و فراخ که پلکانی عمود از یخسارهای آبی بود و برج‌های تروکادرو، که به دریافت بیننده بس نزدیک این پلکان فیروزه‌ای می‌نمود، بی‌گمان به فاصله‌ای بی‌نهایت از آن بود و به برج‌های توأمان بعضی شهرهای سوئیس می‌مانست که بیننده دورادور می‌پنداشت نزدیک محله‌های ساخته بر بالادست دامنه‌های کوه باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از Marcel Proust, À la recherche du temps perdu, Le Temps retrouvé.

تغییر دادن انسان زمان را؟
(مارسل پروست)

تغییر دادن انسان زمان را؟
(مارسل پروست)

وقتی به پوئرتو آنونسیاسیون رسیدیم، شهری شرجی که صدها سال در جنگی بی‌سرانجام با جنگل بوده است، متوجه شدم از سرزمینِ اسب عبور کرده‌ایم و به سرزمین سگ وارد شده‌ایم. لشکرِ پیشتاز جنگل که هنوز به شهر نرسیده بود، دیدبانان خود را پشتِ بام‌های دور و جدا از هم مستقر کرده بود: درختانی پرشکوه که بیشتر به ستون‌های سنگی می‌مانست، درختانی پراکنده و دور از یک‌دیگر که بر دشتِ گسترده‌ی شاه‌پسندها مشرف بود و بوته‌های شاه‌پسند چنان وحشیانه تکثیر و گسترده می‌شد که گاه یک‌شبه راهی را به‌کلی ناپدید می‌کرد. دنیای بدونِ راه جای اسب نیست.
راه و مسیر پشتِ پهنه‌ی سرسبزِ روبه‌جنوب چنان زیرِ حجم شاخه‌ها گم می‌شد که عبورِ سواره غیرممکن بود.
اما سگ، که بلندای ترازِ دیدش زانوی انسان است، هر چه زیر انبوهِ شاخ‌وبرگِ مرموز، در گودالِ به‌جامانده از درختی افتاده و لابه‌لای برگ‌های پوسیده بجنبد می‌بیند. سگ با پوزه‌ی هوشیار و شامه‌ی تیز، که وجودِ خطر را با راست کردن موی پشتش ثبت می‌کند، طی اعصار و قرون به قراردادِ اتحادش با انسان وفادار مانده است، قراردادی که سگ و انسان را به‌هم وابسته، توانایی‌های دو طرف را تکمیل و رابطه‌شان را به چیزی از جنسِ برادری شبیه می‌کند. سگ حواسی را وارد عمل کرد که شریکِ شکارچی‌اش هدر داده بود: دیدِ بویایی، حرکت بر چهار پا و استتارِ حیوانیِ کامل میان حیوانات. در عوض انسان روحیه‌ی پُرانگیزه، بازوان توانا، پارو و قامتِ راست خود را به توانایی‌های سگ می‌افزود. سگ تنها موجود زنده بود که کنارِ انسان از مزایای آتش بهره‌مند می‌شد و با این نزدیکی به پرومته از این حق برخوردار می‌شد که در هر نبردی علیهِ حیوانات جانبِ انسان را بگیرد.
بنابراین شهر شهرِ عوعو بود.
سگان در سرسراها، پشت نرده‌ی پنجره‌ها و زیر میزها دراز می‌شدند، بو می‌کشیدند، چنگ می‌زدند و نگاه می‌کردند. بر عرشه‌ی کشتی‌ها می‌نشستند، بر بام‌ها می‌دویدند، گوشتِ بریان را بر آتش تماشا می‌کردند، در همه‌ی انجمن‌ها و کارهای دسته‌جمعی حاضر بودند و به کلیسا می‌رفتند. شاهد این وضعیت یک حکمِ استعماریِ قدیمی بود که هیچ‌کس میلی به اجرایش نداشت و به کلیساداران امر می‌کرد «یکشنبه‌ها و در شبِ تمامیِ اعیاد» سگان را از معبد بیرون کنند.
شب‌هایی که ماه کامل بود سگ‌ها همصدا به ستایشش بانگ برمی‌داشتند و مردم این زوزه‌های بی‌خوابی‌آور را، که البته نمی‌بایست کسی نشانِ مصیبت تلقی‌شان کند، با آن‌گونه صبر و حوصله‌یِ انفعالی تحمل می‌کردند که کسی آیین‌های طاقت‌فرسای خویشاوندانِ معتقد به مذهبی دیگر را تحمل می‌کند.
ساختمان موسوم به مسافرخانه‌ی پوئرتو آنونسیاسیون سربازخانه‌ای قدیمی با دیوارهای ترک‌خورده بود و درِ اتاق‌هایش به حیاطی گل‌آلود باز می‌شد که آن‌جا، برای روز مبادای احتمالیِ کمبودِ مواد خوراکی، لاک‌پشت‌هایی بزرگ نگه می‌داشتند. کل اثاث اتاق ما دو تخت‌خواب سفری کرباسی و یک نیمکت چوبی بود و آیینه‌شکسته‌ای که با سه میخِ زنگ‌زده پشتِ در چسبانده بودند. ماه تازه بر رودخانه برآمده بود و سگ‌ها، از زیرِ درختانِ نقره‌گون عمارتِ میسیونِ راهبان فرانسیسکن تا جزایری که در تاریکی فرو رفته بود، پس از مکثی کوتاه، از نو همنوایی‌شان را از سر گرفتند و سگ‌های آن‌سوی رودخانه بی‌تعلل پاسخ‌شان دادند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از رد گم.

سرزمین سگ
(آله‌خو کارپانتیه)

سرزمین سگ
(آله‌خو کارپانتیه)

البته به کودکی نیز می‌شناختمش، اما فرصت نمی‌کردم تا پای سخنانش، اگر می‌داشت، بنشینم. تا مدرسه بود به مدرسه می‌رفتم و سپس آن‌قدر در کوچه به دنبال توپ می‌دویدم یا بر دوچرخه رکاب می‌زدم تا از پا می‌افتادم و به خانه می‌رفتم، شام می‌خوردم، پیش پدر و مادر می‌نشستم و تلویزیون که روشن بود حوصله‌ام را به سر می‌برد، به اتاق می‌رفتم، چراغ را خاموش می‌کردم و به رختخواب می‌رفتم و آن‌وقت آهسته‌آهسته می‌آمد، اما تا می‌خواست خودش را به آن اطوار و عشوه به رخم بکشد و کاری کند که دریابمش، خواب مرا برده بود.
چند سال پیش، ده سال پیش شاید، او را در هیأت تازه‌اش دیدم، از ناز و عشوه و آهستگی خبری نبود. یک‌باره و بی‌محابا آمد و بدخلق، شب‌ها چراغ را که خاموش می‌کردم همه‌جای اتاق نشسته بود، مگر خوابم نمی‌برد؛ به این پهلو می‌چرخیدم پهلویم بود، به آن پهلو می‌گشتم باز بود، از شش جهت می‌آمد و می‌ماند. یاد کودکی با من بود و تن جوان؛ راه فراری یافتم. واپسین سال دانشگاه بود گمانم. از کلاس درس که فارغ می‌شدم به خانه نمی‌رفتم. در خیابان‌ها می‌گشتم، مردم را می‌نگریستم، منظره‌ها را، کوه‌های گردن‌افراشته را که بر فراز شهر چارفصل نمودار بود. راه می‌رفتم، راه می‌رفتم؛ یاد کودکی با من بود و فکر جوان. در فکر مردم می‌رفتم، قدم برداشتن‌شان را تماشا می‌کردم، گوشهٔ خیابان نشستن‌شان را از خستگی و در ماه روزه شتابان رفتن‌شان را تا به سفرهٔ افطار برسند. من اما راه می‌رفتم، آن‌قدر راه می‌رفتم تا از هر راهی که رفته بودم به درِ خانه می‌رسیدم و سپس، کلید که به در می‌انداختم، حضورش را حس می‌کردم اما حس را باور نمی‌کردم که یاد کودکی با من بود و احساس جوان. خوب به یادم است، به خانهٔ خالی از انسان و اثاث می‌رفتم، زود لباس نمی‌کندم، مدتی رختِ بیرون بر تن می‌نشستم تا گرمم می‌شد، تا خستگی می‌آمد، چیزی شبیه آسودگی همراهش. نگاهم بر گچِ گری‌گرفتهٔ دیوارهای خانه می‌چرخید که از نور لامپ رشته‌ای صد زرد می‌نمود، سپس برمی‌خاستم، آهسته‌آهسته گام برمی‌داشتم، خودم را به چوب‌رخت می‌رساندم، لباس راحت می‌پوشیدم و احساس رفته بود. می‌خوردم، می‌خوابیدم.
حالا، شاید پس از ده سال، چندسالی است که باز آمده. من زیاد بیرون نمی‌روم، یعنی نمی‌روم مگر آن‌که علتی باشد، پیش‌آمدی کرده باشد، هنگامی که می‌روم همیشه یک‌جور است. مسیری را همراهش می‌پیمایم، شانه به شانه‌ام می‌آید، حرفی نمی‌زند، در سرم فکر می‌کند، من می‌روم، افق خاکستری را نگاه می‌کنم که در این شهر بزرگ مرا کوهی نمی‌نمایاند، می‌روم، می‌آید، خودم را به وعده‌ای که دارم می‌رسانم، همیشه یک‌جور است: سلامی و علیکی رد و بدل می‌کنم و بعد با کسی، هر که باشد، پشت میزی می‌نشینم؛ من این سوی میز، هرکه‌باشد آن سویش. او نیز هست، پشت سرم ایستاده، در زیر میز پنهان شده، به چابکی خودش را به پشت در رسانده،‌ هیبتش را بر درگاه پنجره وانشانده سپیدی نور را وامی‌دارد، زردش می‌کند. من با هرکه‌باشد حرف می‌زنم تندتند، می‌گویم و می‌گویم و می‌گویم، نمی‌دانم هرکه‌باشد چه فکری می‌کند، تا بخواهد سررشتهٔ این گفته‌ام را بگیرد و دو کلامی به رشته بیندازد، من رشتهٔ دیگری بافته‌ام. هرکه‌باشد لبخند می‌زند، آرام دارد، گوشی‌اش را نگاه می‌کند، سر تکان می‌دهد، آداب‌دانی می‌کند و من با هرکه‌باشد حرف می‌زنم و پاسخش را می‌شنوم که هیچ سخنی نیست، هیچ‌سخنی است، بی‌سخنی است، سخن نیست. خودم را در هیبتش می‌بینم، پشت سرم، زیر میز، پشت در، بر درگاه پنجره. در این میان کارم با هرکه‌باشد به پایان رسیده است، برمی‌خیزیم، لبخند می‌زنیم، دست می‌دهیم، او نیز بی‌درنگ می‌آید و در کنارم می‌ایستد، وهم می‌کنم، گمان می‌برم با هرکه‌باشد سخن می‌گوید، که نمی‌گوید، که نمی‌تواند گفتن، که ندارد سخنی. بیرون می‌آیم، در خیابان‌ها راه می‌روم، از میان ساختمان‌ها می‌گذرم، نمی‌گذارد مردم را نگاه کنم، نمی‌گذارد گوشه‌ای بنشینم و نفس تازه کنم، نمی‌گذارد گرسنگی دریابدم و جایی خوراکی بخورم. یک‌آن می‌بینم که به خانه آمده‌ام، او نیز همراهم. بزرگ می‌شود، می‌آماسد، سنگین می‌شود، مهیب می‌شود، همهٔ خانه را پر می‌کند، همهٔ کوچه را، محله را، شهر را، دنیا را، بی‌پایان می‌شود چنان که هست. درمی‌مانم، خوابناکی نیست، گرسنگی نیز، خسته نیستم، تن و فکر و احساس جوان نیست؛ یاد کودکی از برم رفته است.

اعتزال (داستان کوتاه)

اگر مردمِ خوب که ازدحام کرده‌اند، عرق می‌ریزند، تنه می‌زنند و تنه می‌خورند، بادام‌زمینی و بادام مزه‌مزه می‌کنند، صدای خش‌خش مچاله کردن کاغذ آب‌نبات و چیپس درمی‌آورند، در هنگامه‌ی موسیقیِ متناسبی که نویسندگانش بلدند روحیه‌ی جمعی ازدحام مردم را به‌خوبی و بدون نقص تفسیر کنند، اگر این مردمِ خوب خواهان تاج‌گذاری پیروزمندانه‌ی شمایل رنگارنگ زن (زنی مثل خودشان، تقریباً همسانِ خودشان) با گونه‌های شاداب و تروتازه و پاهای اندکی زردگونش‌اند، به این سبب است که آقایانِ شایسته‌ی تعظیم (که در نزدیک‌ترین لژها به صحنه، در جایگاه هنرمندان و مهمانان ویژه و در اتاق‌های سفارشی و خصوصی میخانه‌های مجاور نشسته‌اند) این زن را بستایند و بر آن باشند که آری، به‌راستی همانی است که همه به سماجتِ گاوبازان در پی یافتنش‌اند و این‌ها همه سبب شود مردمِ خوب جنون و ازخودبیگانگی‌شان را فراموش کنند، چنان متأثر شوند که درونی‌ترین رشته‌های غرور مطیعانه‌شان به لرزه دربیاید و به صدایی خفه، اما از ته دل، بگویند زنده‌باد غل‌وزنجیر.
عشقِ مردم عادی، از نظر آنانی که می‌خواهند و می‌فهمندش، خریدنی و کالایی نیست، بلکه صرفاً امری پیش‌آمدنی و مشروع است: از روسپی‌گری دور است و به ازدواج ختم می‌شود، پایه‌واساس کهن و باستانی دارد و چه بسیار مردانی که موی فرق سرشان را می‌تراشند، این عشق را متبرک می‌کنند و آن را چنان مثالی از تفاهم، آداب‌دانی، تعادل و آرامشِ بی‌مزاحمت معرفی می‌کنند. چرا بی‌خودوبی‌جهت از درِ توضیح دادن دنبال بچه‌مادریدی‌ها افتادن و خود را به دردسر انداختن، وقتی تصنیف سرراست و گویایی که ابرستاره‌ی نمایش می‌خواند از تاریخ و عظمت لبریز است (ضربی و دست‌ودلبازانه)، وقتی با دهان سرخ و آن‌همه حرکاتِ بدنِ پیچیده در فلس ماهی‌اش می‌خواند اِئوخِنیای ده مونتیخو / بده عشقت به من ای جانانم / تا شوم شاد به جایش من هم / به فرانسه ملکه‌ات گردانم، هیچ‌کس هم نمی‌تواند چنان تفاهمی را، که لحنی این‌چنین شاعرانه دارد، معامله‌ی بازاری یا خریدوفروش یا معاوضه‌ی پایاپای کالا بنامد که این‌قدر امیدوارانه از وصال می‌گوید؟ این‌که این شمایلِ زنِ مقهورکننده‌ی کسی که از تخم‌وترکه‌ی عقابِ جنگ بود و ویران‌کننده‌ی کتابخانه‌هایی که وزرای رشوه‌دهنده‌ی کارلوس سوم جسورانه در گوشه‌وکنار سرزمین ایبری ساخته بودندشان، به ترفندهایی که هر کدام از زنان ملت، اگر فرصت برای‌شان فراهم می‌آمد، می‌توانستند به کارشان ببندند، ملت مقهوری را تسکین بدهد و شاد کند و عطش انتقام‌جویی‌شان را فرو بنشاند، مایه‌ی تسلا و نماد مقدس تأسیس کیویتاس دئی بر خلنگزار فلیپه‌ای است.
بنابراین مأمور درستکار پلیس می‌تواند همصدا با مردم به این متلک مبتذل بخندد که در ضمن هر آدمیزاده‌ای را به خنده می‌اندازد که اصرار ندارد خون خودش را با خدا می‌داند کدام ماجراهای اکنون بی‌محل‌شده‌ای کثیف کند؛ بنابراین مأمور مخفی پلیس هم می‌تواند با دلی آرام سرخوشانه بخندد، چرا که می‌داند مجرم و مأمور پلیس و حتا قاضی (اگر استخوان‌های والِ سفت‌وسختِ شکمبندش به او امکان بدهد در آن حالت دشواری که هنگام ورود به این لژهای ویژه‌ی تماشاخانه‌ها لازم است، خم شود و وارد شود)، همه در لحظات رخ دادن چنان قهقهه‌ی خنده‌ای حاملانِ مسیحاییِ وجدی انسانی‌اند که از هر گونه نفرت عاری است و به جای فریادها و حرکاتِ کاستی‌دارِ رقاصی نادان، به منظورِ این رقاص و آن‌چه بیان می‌کند معطوف است، پیام شادی و آرامش و تذکره‌ی الاهه‌ی باستانی صلح است؛ بنابراین ممیزی شدید و سخت‌گیرانه نه می‌تواند و نه می‌خواهد علیه این جلوه‌های خوش‌گذارنی و بزم ظفر مردمی هیچ کاری بکند و بر آن عقیده است که جماعت رنگارنگ مردم آن‌قدر گنجایش دارد که بداند و درک کند.
اگر شدیدترین خنده‌ها، صادقانه‌ترین قهقهه‌ها (که مردان و زنان، مأموران پلیس و دله‌دزدها، اعضای محترم گروه تشویق‌کنندگانِ مزدبگیر و دکان‌داران ثروتمند، دانشجویان دانشگاه‌ها و برق‌کاران شرکت استاندارد و زوج‌های درست‌کار و معشوقه‌هایی را که آن شب فارغ و بی‌کارند، با هم متحد می‌کند) دقیقاً در لحظه‌ای درمی‌گرفت که ماهیت راستین این روش تفکر و خرد و معرفتِ آن مترسکِ زیرک برملا می‌شد، احتمالاً به این سبب است که خالقان دانشمند این گونه‌ی نمایش دریافته‌اند ویرانگرترین جلوه‌های وقاحت زنانه فقط در پیش‌زمینه‌ی فرومایگی مردان امکان بروز پیدا می‌کند. یا آن‌که مردم فقط در پیش‌زمینه‌ی بدنِ پوشیده از پولک، در فرومایگی یک مرد، می‌توانند فرومایگی خودشان را بازبشناسند و، چنان که به آشنایی قدیمی، به خودشان لبخند بزنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از وقت سکوت.

دربارهٔ کنفورمیسم و این‌همانی با متجاوز
(لوییس مارتین‌سانتوس)

دربارهٔ کنفورمیسم و این‌همانی با متجاوز
(لوییس مارتین‌سانتوس)

خورخه لوئیس بورخس و آدولفو بیوی کاسارس در قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده مجموعه‌ای از روایت‌های داستانی گرد آورده‌اند که اغلب بیش از آن‌که به داستان کوتاه شبیه باشد به حکایت و متل می‌برد و البته، همان گونه که در پیش‌گفتار اشاره کرده‌اند، نحوهٔ گزینش و گردآوری و گاه ویرایش و تغییر این قطعات نیز به شیوه‌ای است که تأثیر شاخه‌های فرعی، فنون روایی و ابزارهای پرداخت داستان‌نویسی به کمترین اندازه و تمرکز قصه‌ها بر «روایت داستانی» باشد.
یکی از مهم‌ترین اهداف گردآورندگان این مجموعهٔ کم‌نظیر و خواندنی، که منابعی بسیار گسترده دارد و چکیده‌ای است از انبوه مطالعات‌شان که در یک جلد کتاب در اختیار خواننده‌اش گذاشته‌اند، ادراک جوهر روایت داستانی است. متونی بس متفاوت از دوره‌های متنوع تاریخ بشر و ملل گوناگون و انبوهی مؤلفان، از هزار و یک شب، حکایات کهن شرقی و قطعاتی از پلوتارک، سیسرون و دیدرو گرفته تا آثار نویسندگان متأخر و معاصری مانند کافکا و پل والری و گاه نویسندگانی که اطلاعات زیادی از حیات‌شان در دست نیست، در این کتاب گرد آمده است. روایتی از خود بورخس به همکاری دلیا اینخنیئروس (که در زمینهٔ ادبیات ژرمن با بورخس همکاری کرده است)، حکایتی از کاسارس و قصه‌ای از سیلوینا اوکامپو (نویسنده، شاعر و همسر کاسارس) نیز در کتاب آورده‌اند. امید است که گیرایی‌های خاصه و بازنویسی خلاق این متون اسباب لذت بردن خوانندگانش باشد.
قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده از متن اصلی اسپانیایی به ترجمهٔ فارسی درآمد که انتشارات لوسادا در آرژانتین منتشرش کرده است.

بورخس و کاسارس پیش‌گفتاری کوتاه بر این کتاب نوشته‌اند که در ادامه آمده است:
یکی از لذات انبوه ادبیات، لذت روایت داستانی است. در این کتاب خواسته‌ایم نمونه‌هایی از روایت داستانی فراهم بیاوریم که وقایعی گاه تخیلی و گاه تاریخی را شرح می‌دهد. به همین منظور متونی از ملل گوناگون و دوره‌های متفاوت کندوکاو و بررسی کرده‌ایم و منابع غنی و دیرینهٔ شرقی را نیز به کار گرفته‌ایم. از حکایات، امثال و قصص، به شرط کوتاه بودن، بهره برده‌ایم.
این جسارت را در خود یافته‌ایم که بگوییم آن‌چه در روایت داستانی اساسی است در این قطعات آمده است؛ باقی‌مانده فصول تشریحی، تحلیل روان‌شناختی و آرایه‌های کلامی است، خواه درخور و خواه نابه‌جا.
ای خواننده، امیدواریم که خواندن این صفحات سرگرمت کند همان گونه که ما را سرگرم کرده است.


چند قصهٔ کوتاه از کتاب:

*گدای ناپل (نوشتهٔ ماکس ژاکوب)
هنگامی که در ناپل می‌زیستم، گدایی در پای دروازهٔ عمارتم می‌نشست که پیش از پیاده شدن از کالسکه چند سکه‌ای سویش می‌انداختم. روزی شگفت‌زده از آن‌که هرگز سپاس نمی‌گزارد نگاهش کردم؛ آن‌گاه دیدم که آن‌چه زنی گدا پنداشته بودم صندوقی چوبین به رنگ سبز بود که خاکی رنگین و چند موز نیمه‌گندیده در خود داشت.

*دو جاودانه (نوشتهٔ یوهان کامبرنسیس)
مشهور است که خدای پدر بر خدای پسر سابق نیست.
پدر، پسر را که آفرید، از او پرسید:
«می‌دانی چه کردم تا بیافرینمت؟»
پسر پاسخ داد:
«تقلید از من.»

*ورود از خروجی (نوشتهٔ ژول رنار)
می‌خواست بنشیند و بگوید «از طرف فلانی می‌آیم»، اما روبه‌رویش چهره‌ای دید چنان از دوستی بی‌نشان که ننشسته راست ایستاد، کلاه بر سر نهاد و پشت سوی او کنان گفت:
«از طرف فلانی می‌روم.»

*اوژنیک (نوشتهٔ درامند)
بانویی نیکوصفت چنان شوریده‌سر به مردی به نام آقای داد، واعظی پاک‌دین، دل بست که از شوهرش درخواست بگذارد تا به بستر بروند و فرشته‌ای یا قدیسی به دنیا بیاورند؛ اجازه داده شد اما حاصل زایمان عادی بود.

*فرجام قصهٔ خیالی (ی. الف. آیرلند)
دختر گفت: «چه عجیب!» و محتاط به پیش رفت. «چه درِ سنگینی!»
در ضمن سخن گفتن دستی به در زد و در به یک‌باره بسته شد.
مرد گفت: «خدایا! گمانم از درون دستگیره ندارد. هر دو این‌جا محبوس شده‌ایم!»
دختر گفت: «هر دو نه، فقط یکی.»
از میان در گذشت و ناپدید شد.

 
قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده

خورخه لوئیس بورخس
آدولفو بیوی کاسارس
پایان ترجمه
انتشارات نیلوفر

گفت‌وگوها نخستین‌بار به سال ۲۰۰۷ منتشر شد و سزار آیرا در آن مضامینی از قبیل خاطره و کار حافظه، خواب و بیداری، تجربهٔ عینی و بازسازی، سینمای صنعتی و پیوندش با سیاست، بازنمایی و تصویر، تماشا و تلویزیون، صنعت فرهنگ عامه و تفریحات مخاطب توده‌وار، سطوح واقعیت و تقابل و درآمیختنش با قصه، خود و دیگری، روشنفکری و ایده‌آلیسم، متدولوژی اندیشیدن و کلمه و البته گفت‌وگو به میان آورده و به بررسی گرفته است. نویسنده شیوهٔ روایی اعتناءبرانگیزی در این رمان کوتاه به کار بسته است که در آن از عناصر به یاد آوردن، بازگفتن، تأمل، تعمق، تأویل، تضاد و دیالوگ و از فنون حکایت، نقل قول غیرمستقیم آزاد و گفتار درونی غیرمستقیم بهره برده و ترکیبی یکپارچه ساخته است که تازگی دارد.
گفت‌وگوها از نسخهٔ اسپانیایی آن به ترجمهٔ فارسی درآمد که انتشارات بئاتریس ویتربو در آرژانتین منتشرش کرده است.

بریده‌ای از متن کتاب:
چیزی نگذشته جهانیان آگاه می‌شدند که چه کارهایی از او برمی‌آید. البته رجزخوانی‌هایش پایه و اساسی نداشت و ممکن نبود که داشته باشد. سراسر لابراتوار می‌رمبید و ویران می‌شد، صدای آژیرها هنوز بلند بود، قزاقانی که نگهبان شخصی‌اش بودند هنوز در درگاه دفتر ایستاده بودند و دلواپس یکدیگر را نگاه می‌کردند. بردلی که در ضمن بی‌دغدغه گپ زدن با مرد بدکار نگهبانان را می‌پایید، انفجاری را مغتنم می‌شمرد که پیش می‌آمد (دیگ بخاری می‌ترکید) و بر آنان یورش می‌برد، مسلسل یکی‌شان را می‌قاپید و دیگران را تیرباران می‌کرد و در همان حین چوپان لیوان شیر بزش را سوی لاریونوف می‌انداخت و نمی‌گذاشت تا تپانچه‌اش را از کشو میز تحریر دربیاورد. دیوارها می‌رمبید، هزاران کتاب موشک می‌گشت و به پرواز درمی‌آمد، سقف یک‌باره برکنده می‌شد و نبرد بالا می‌گرفت. لاریونوف که در نبرد تن به تن با پروفسور گرفتار بود، خود را از چنگ او وامی‌رهانید و از یکی از نردبان‌های مفرغین بالا می‌رفت. هلیکوپتری بر فراز ساختمان در انتظارش بود که بر صندلی خلبانش می‌نشست و به راهش می‌انداخت. قهقههٔ خندهٔ شیطانی‌اش برمی‌خاست و هلیکوپتر را اندکی بالا می‌برد، اما چوپان به دنبالش رفته بود و به یکی از اسکیت‌های فرود ماشین پرنده می‌آویخت. لابراتوار سراسر فرو می‌ریخت و ویران می‌شد و فقط بردلی و پروفسور زنده می‌ماندند که، ایستاده بر دشتی از آوار، بالا رفتن هلیکوپتر و چوپان آویزان را هیجان‌زده تماشا می‌کردند. البته آویزان ماندنش دیری نمی‌پایست زیرا خود را به زور بازویش بالا می‌کشید، به درون کابین می‌رفت و با لاریونوف به نبرد برمی‌خاست. منظره‌ای عجیب از قلهٔ کوه به چشم می‌خورد؛ منظومه‌ای از بزان شب‌تاب شناور و دسته‌ای جغد فروزان بر آسمان سیاه پرستاره نقش بسته بود...
وقفهٔ حافظه همچنان می‌پایست، به اندازه‌ای که من در بستر هنوز از منظرهٔ اندکی سورئالیستی گنبد آسمان پرستاره و مسافران نورانی‌اش لذت می‌بردم اما دوستم در گفت‌وگو پرسیده بود که «خواسته بودم چه را برایش ثابت کنم».
هیچ! ناخواسته و ناگهان از دهانم دررفته بود و پاسخش داده بودم. در آن لحظه وقفه از میان رفت و بار دیگر در شیوهٔ گام به گام گفت‌وگویمان و بازنمایی شبانه‌اش بودم و هیچ تصویری غیر از چهرهٔ دوستم در برابرم و کافه در پس‌زمینه‌اش نمی‌دیدم. هیچ! این را گفته بودم تا برایش ثابت کنم که هیچ‌چیز را ثابت نمی‌کنم. نمی‌توانستم بکنم. چه را ثابت می‌کردم؟ پایان حماسه را در دنیایی که میراث کلمه را در ازاء آش شله‌قلمکار تصویر فروخته بود؟ وانگهی این موضوع هیچ تازگی نداشت، همه می‌دانستند، همه تن در داده و پذیرفته بودیم، ما دو نفر نیز. خواسته بودم اگر فراموش کرده باشد به یادش بیاورم، همین.

 
گفت‌وگوها

سزار آیرا
پایان ترجمه
نشر آگه

داستان عجیب رمان شام (۲۰۰۶) در شهر کوچک پرینگلس می‌گذرد که زادگاه سزار آیرا است و کودکی‌اش در آن گذشته است. مکان‌هایی که در متن آمده است همه وجود خارجی دارد و بعید نیست که بسیاری از «نام»ها هم واقعی باشد، البته با این توضیح که آیرا در رمان‌هایش بیشتر واقعیت را در خیال و خیال را در واقعیت می‌گوید. سزار آیرا را در کار گرداندن داستان‌هایش بر محوری در میانه‌ی عناصر متافیزیکی و امور ملموس استاد نامیده‌اند و گفته‌اند در بداهه‌سازی چنان جسارتی به خرج می‌دهد که آن‌چه برای دیگران دیواری خشتی می‌نماید، برای او دنیایی از امکانات نویسندگی می‌گردد. شام از جمله رمان‌های اوست که این دو صفتش را به‌خوبی می‌نمایاند. عنوان اسپانیایی رمان را به «مهمانی شام» یا «ضیافت شام» نیز می‌توان برگرداند.
شام از نسخه‌ی اسپانیایی کتاب به فارسی ترجمه شد که انتشارات بئاتریس ویتربو در آرژانتین منتشرش کرده است.

بریده‌ای از متن کتاب:
خلاصه، به قبرستان می‌رفتند، زیرا برای‌شان گفته بودند که مردگان خودبه‌خود از گورها بیرون می‌آیند. خبر مانند خیالبافی نوجوانان سخت بعید می‌نمود و با این‌همه راست بود. دربانی که خبر خطر را رسانده بود به شنیدن همهمه‌ای از آن آگاه شده بود که آهسته‌آهسته سراسر گورستان را برمی‌داشت. از کلبه‌اش بیرون رفته بود تا ببیند چه خبر است و هنوز از حیاط‌خلوتِ کاشی‌کرده، که نخستین ردیف درختان سرو به آن می‌رسید، نگذشته بود که سروصدای فراگیر سنگ و فلز بر زمزمه‌های هراس‌انگیز افزود و در عرض چند ثانیه همه‌ی صداها به هم پیوست و غوغایی گوش‌خراش گشت که در دور و نزدیک طنین می‌انداخت و از نزدیک‌ترین ردیف تاقچه‌ها تا راهروهای دوردست گورها به فاصله‌ی کم‌وبیش یک کیلومتر به گوش می‌رسید. پنداشت که زمین‌لرزه باشد، اتفاقی که هرگز در ناحیه‌ی پرینگلس نیفتاده بود، اما دریافت که خطا کرده است زیرا کاشی‌های زیر پایش ذره‌ای نمی‌جنبید و همان وقت زیر نور ماه دید که سروصدا از چیست. سنگ‌های مرمرین تاقچه‌ها جابه‌جا می‌شد، از پهلو برمی‌خاست و فرو می‌افتاد و می‌شکست. تابوت‌های درون دخمه‌ها می‌ترکید و تسمه‌های آهنین‌شان می‌گسست، درها به نیرویی از درون دخمه‌ها تکان می‌خورد، قفل‌ها می‌شکست و شیشه‌ی پنجره‌ها خرد می‌شد. سرپوش تاقچه‌ها کنار می‌رفت، می‌افتاد و بامبی بر زمین می‌خورد. درهای دخمه‌ها به چنان شدتی گشوده می‌آمد که صلیب‌های سیمانی و فرشتگان گچین به هوا پرتاب می‌شد.
هنوز همهمه‌ی این ویرانی فرو نکشیده بود که از لابه‌لای آوار، گفتی از دل خود خاک، آه‌ها و ناله‌هایی همنوا برخاست که طنینی الکترونیکی و ناانسانی می‌انداخت. آن وقت مرد دربان نخستین مردگان را دید که قدم‌زنان از نزدیک‌ترین دخمه‌ها بیرون می‌آیند، آن هم نه دو، سه، ده یا بیست تن: همه‌ی مردگان. سر از گورها، دخمه‌ها و تاقچه‌ها بیرون می‌آوردند، راست از خاک درمی‌آمدند انگار که آماده‌ی یورش بردن باشند، عده‌شان بی‌شمار می‌شد و از همه‌سو پدید می‌آمدند. نخستین گام‌هاشان را لرزان و مردد برمی‌داشتند، چنان می‌نمود که در شرف افتادن باشند اما برمی‌ایستادند و قدمی و سپس قدمی دیگر برمی‌داشتند، دست‌شان را می‌جنباندند، خشک و ناشی پاهاشان را پیش می‌بردند انگار که در جا رژه بروند، زانوان‌شان را بیش از اندازه بالا می‌بردند، پاهاشان را رها می‌کردند تا از هر طرفی بر زمین بخورد، انگار که قانون جاذبه نیز برای‌شان تازگی داشته باشد. این‌ها همه بود و همه‌شان راه می‌رفتند و چنان انبوه بودند که در راه‌ها به یکدیگر برمی‌خوردند، پاها و دست‌هاشان در هم می‌رفت، لحظه‌هایی گروه‌هایی درهم‌فشرده می‌ساختند که جنبشی هماهنگ می‌گرفت و سپس سخت تلوتلوخوران از هم می‌گسستند.

 
شام

سزار آیرا
پایان ترجمه
نشر چشمه

خوآن خوسه سائر (۱۹۳۷-۲۰۰۵) نویسنده‌ی آرژانتینی، فرزند پدرومادری سوریه‌ای بود که پیش از تولد او به آرژانتین مهاجرت کردند. او در دانشگاه لیتورال شهر سانتافه حقوق و فلسفه تحصیل کرد، مدتی به تدریس تاریخ سینماتوگرافی در همان دانشگاه پرداخت و سال ۱۹۶۸ به پاریس نقل‌مکان کرد. او از مهم‌ترین نویسندگان معاصر آرژانتین است و در کنار هم‌وطن‌اش سزار آیرا و روبرتو بولانیو شیلیایی از مهم‌ترین نویسندگان نسل دوم ادبیات معاصر آمریکای لاتین است که پس از بزرگان نسل اول از قبیل کارپانتیه، بورخس و رولفو به عرصه رسیدند و با پذیرفتن تأثیراتی و فاصله گرفتن از آن‌ها به سبک‌هایی تازه و متفاوت پرداختند.
فرزندخوانده (۱۹۸۳) یکی از مهم‌ترین رمان‌های او و به عقیده‌ی بسیاری منتقدان مهم‌ترین رمان او است که به زبان‌های مختلف ترجمه شده و او را به یکی از نویسندگان معاصر مهم و تأثیرگذار تبدیل کرده است. فرزندخوانده به سرنوشت نخستین انسانی می‌پردازد که از دنیای کهنه (که در این کتاب یعنی اروپا) به دنیای نو (یعنی آمریکا) می‌رود و با سرخ‌پوستان مواجه می‌شود. فرم روایت به صورت تک‌گویی همین شخصیت است و داستان، که پست‌مدرن است، این قالب جالب‌توجه را به محملی برای طرح موضوعات مختلف از قبیل هویت، تاریخ، تقابل فرهنگی، استعمار، رسانه، وطن و... تبدیل می‌کند. این کتاب عجیب را که سبکی منحصربه‌فرد و کم‌نظیر دارد، به واسطه‌ی شاعرانگی نثر و روایت، بینامتنیت تاریخی و پرداخت دقیق و نوآورانه‌ی فلسفی‌اش، شعری بلند، داستانی تاریخی، رمانی فلسفی و روایتی پست‌مدرن درباره‌ی ریشه‌های استعمار نامیده‌اند و شاید حاصل‌جمع همه‌ی این‌ها بهترین تعریفِ این رمان باشد.
کتاب از نسخه‌ی اسپانیایی انتشارات سِیش‌بارال، چاپ ۲۰۰۵، به فارسی ترجمه شده است.

بریده‌هایی از کتاب:

... زندگی چیزی نیست غیر از چاه تنهایی که با گذر سالیان عمیق‌تر می‌شود و من که یتیم بودم و پوچی ذاتی‌ام از دیگران بیش‌تر است، از آغاز در برابر جمع‌گونه‌ای که خانواده باشد محتاط‌تر بودم. اما آن شب تنهایی‌ام که خود از پیش بسیار عظیم بود ناگهان بی‌نهایت شد، انگار ته‌بندیِ موحش آن چاه، که آهسته‌آهسته عمیق‌تر می‌شود، وا داده مرا به سیاهی فرو انداخته باشد. محزون بر زمین دراز کشیدم و زیر گریه زدم. اکنون که می‌نویسم، که صدای ناله‌ی قلم و خش‌خش صندلی تنها صداهایی است که در دل شب به‌وضوح به گوش‌ام می‌رسد، که نفسِ بی‌صدا و آرام‌ام زندگی‌ام را برقرار می‌گذارد، که می‌توانم دست‌ام را ببینم، دست پیرانه‌ی لرزان‌ام که از چپ به راست می‌لغزد و زیر نور چراغ ردی سیاه باقی می‌گذارد، رخدادی واقعی یا تصویری آنی، بی‌سابقه و بی‌ریشه را به یاد می‌آورم که بی‌واسطه از هذیانی آرام نشأت می‌گرفت و می‌فهمم آن کودک که در دنیایی ناشناخته می‌گرید نادانسته تولد خود را آسان‌تر می‌کند. زمان تولد هیچ‌وقت معلوم نیست: زاده شدن قراردادی ساده است. بسیاری می‌میرند بی‌آن‌که متولد شده باشند، عده‌ای صرفاً زاده می‌شوند و دیگران بد می‌آورند و حین تولد سقط می‌شوند. برخی به تولدهای متوالی از این زندگی به آن می‌روند و، اگر مرگ دخالت نکند، قادرند خوشه‌ی دنیاهای ممکن را به ضرب زاده شدن‌های مکرر پژمرده کنند چنان که گفتی اندوخته‌ای تمام‌نشدنی از معصومیت و پذیرش دارند. من که فرزندخوانده بودم، نادانسته در هیأت کودکی متولد می‌شدم که خون‌آلود و حیرت‌زده از آن شب تاریک بیرون می‌آید که بطن مادرش است و تنها کاری که از من برمی‌آمد خود را به گریه سپردن بود...

... برگزاری نمایش را شروع کردیم. پس از چند نوبت هرجا می‌رفتیم می‌شناختندمان و مشهور شده بودیم. کار چنان رونقی گرفت که به دربار بردندمان و حتا خود شاه تشویق‌مان کرد. حیرت کرده بودم. به دیدن اشتیاق مخاطبان‌مان بی‌وقفه از خودم می‌پرسیدم آیا نمایش کمدیِ من، بی‌آن‌که خودم بدانم، پیامی پنهان به بینندگان منتقل می‌کند که مثل هوا برای مردم لازم است، یا ما بازیگران حین برگزاری نمایش نقش‌مان را بازی می‌کنیم بی‌آن‌که بدانیم مخاطبان نیز نقش خودشان را بازی می‌کنند و ما همه شخصیت‌های نمایشی کمدی هستیم که نمایش من بیش از بخشی و جزییاتی مبهم از آن نمایش فراگیر نیست و ما معنای طرح آن نمایش را درنمی‌یابیم؛ طرحی چنان اسرارآمیز که در آن فرومایگی مبتذل و بازی‌های بی‌معنای ما واقعاً حقایقی اساسی بنماید. حتماً معنای حقیقی تظاهرات مبتذل ما از پیش در طرحی جامع‌تر منظور شده بود که ما بخشی از آن بودیم، وگرنه تشویق‌ها و بزرگ‌داشت‌هایی که پیوسته طی برگزاری نمایش در شهرهای مختلف می‌دیدیم، جشن‌هایی که برای ما می‌گرفتند و طلای فراوان که به ما می‌دادند، مفت‌خوری و غیرمنصفانه بود. حتماً شاهانی که می‌آمدند و به ما خلعت می‌دادند بیش‌تر از ما می‌دانستند، وگرنه معنایی نداشت پس از پایان کارمان حداقل کاری که بکنند این باشد که به خزانه‌دارهاشان دستور بدهند قدرشناسی‌شان را از ما با پاداشی هنگفت نشان دهند. من این کام‌یابی مبهم را با بی‌اعتنایی از سر می‌گذراندم، اما همکاران‌ام ذره‌ای به آن تردید نداشتند. خوش‌وخرم از سادگی بی‌نقص و پربازده این قصه‌گویی لذت می‌بردند که جنبه‌ی قابل‌تحمل موضوعات را بیش‌تر از سر نادانی تا خیرخواهی به مترسک‌هایی نشان می‌دهد که خود را دوست‌داران حساس واقعیت می‌پندارند. دریافت پاداش‌های هنگفت را در ازای آن نمایش گواهی انکارناپذیر بر وجود نظامی عادلانه و جامع می‌انگاشتند. سال‌ها زندگی‌مان را با این سوءتفاهم گذراندیم. عجیب‌ترین نکته این‌که طی تمام آن دوره حتا یک نفر پیدا نشد که به حکم منطق برخیزد و ما را محکوم کند. حین آن غوغای پیوسته‌ی تجلیل از ما همواره و هر لحظه منتظر بودم سکوتی بدبینانه یا توبیخ‌آمیز مستولی شود، حقه‌بازی ما ناگهان برملا و کارمان یک‌طرفه شود، تا آن‌که متوجه شدم این سکوت از روز اول درون من برقرار بوده است و صرف وجودش در میانه‌ی همهمه‌ی غیرمنطقی دربارها و شهرها، تک‌تک حاضران هر جمعیتی را به عروسک‌هایی بی‌جان یا مناظری دمدمی و پیوسته در تغییر تقلیل می‌دهد. به لطف آن پوسته‌های توخالی که وانمودکنان خود را انسان می‌نامیدند، خنده‌ی تلخ و اندکی خودبرتربینانه‌ی کسی را آموختم که در مواجهه با رفتارها و کردارهای عمومی از مزایای تجربه برخوردار است. موفقیت نمایش کمدی ما بیش از بی‌رحمی ارتش‌ها، دست‌بردهای شرم‌آور بازاریان و دست‌کاری‌های اصول اخلاقی برای توجیه انواع شرارت‌ها، ماهیت راستین هم‌نوعان‌ام را به من نشان داد: شدت و حرارت تشویق‌ها و تجلیل‌های ابیات بی‌معنای من پوچی مطلق این انسان‌ها را می‌نمایاند و در تک‌تک نوبت‌های نمایش حس می‌کردم آن‌چه برابرم می‌بینم جماعتی از انسان‌های کاهی است که در پوسته‌های رنگ‌باخته‌شان استتار کرده‌اند، یا اشکالی انتزاعی و بی‌عینیت که از باد هوا انباشته باشندشان. گاهی عمداً معنای گفته‌های نقش‌ام را تغییر می‌دادم و آن‌قدر تحریف‌شان می‌کردم که به مشتی عبارات یاوه و پوچ تبدیل می‌شد، انتظار داشتم تماشاچیان واکنش نشان داده عاقبت متوجه شیادانه بودن رفتارشان شوند، اما این دست‌کاری‌ها ذره‌ای رفتار مخاطبان را تغییر نمی‌داد. چیزی خارج از وجودشان، شهرت ما که پیش از خودمان به هر شهری می‌رسید یا افسانه‌ای که مایه‌ی آفرینش کمدی شده بود، از پیش تصریح کرده بود که نمایش ما حتماً معنا و مفهومی دارد و جماعت تماشاچی آن معنا و مفهوم را بی‌درنگ و به‌ناخودآگاه دریافته مفتون و مسحورش می‌شدند...

 
فرزندخوانده

خوآن خوسه سائر
پایان ترجمه
نشر چشمه