پیام شما ارسال شد.
بازگشت

از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)



  1. درنگ‌های دل (مارسل پروست)
  2. صمدهای بهرنگی
  3. زین‌العابدین بلادی درگذشت
  4. اتوریته‌ی شیشه در سرزمین گیاهان خودرو
  5. شام
  6. خرمگس (معرکه‌ی) ایلیاد
  7. حلبی‌آباد
  8. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  9. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  10. در باب ناپدیدی
  11. پازولینی؛ زندگی در شعر
  12. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  13. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  14. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  15. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  16. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  17. سرخ‌پوست خوب
  18. موبی دیک یا وال سفید
  19. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  20. انقراض (داستان کوتاه)
  21. فرزندخوانده
  22. سکوت گویای ستسوکو هارا
  23. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  24. تعقیب
  25. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  26. از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)
  27. هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)
  28. اعتزال (داستان کوتاه)
  29. ایستگاه بعد، راه‌آهن (داستان کوتاه)
  30. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  31. پس (داستان کوتاه)
  32. زندگی خصوصی درختان
  33. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  34. یاکوب فون گونتن
از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)

از خواب که بیدار شدم نور آفتاب از میان شاخه‌های درخت گردوی پوست‌کاغذی می‌گذشت و در چشم‌ام فرو می‌رفت. هوا ملس و پاک بود. صداهای طبیعت در سکوت صبح حالی داشت. برخاستم و به سراغ دبه‌ی آب رفتم. دبه را کج کردم تا آب بدهد و دست‌وصورت شستم. آب خنک بود و حال جا می‌آورد. به پنج انگشت آب را از صورتم گرفتم و سر پا شدم. آن‌وقت دیدمش. هیبت و وقاری داشت. قامت‌افراشته و راست، به نگاه ثابت و گام‌های راسخ می‌آمد. اول گمان بردم اسب باشد. بدنش حنایی بود و یال‌هایش سیاه. چنان می‌آمد که گفتی بر زمین بند نیست. از کنارمان گذشت و رفت. رفت تا در دل دره گم شد. فضا در گذرش کژوکوژ می‌شد.
از پدرم پرسیدم: «این مال کیست؟ از کجا می‌آید؟» گفت: «مال کسی نیست. همین جا زندگی می‌کند. همیشه همین جا زندگی می‌کند.»
گفت خودش و پدرش و پدربزرگش از وقتی به یاد داشته‌اند این قاطر را دیده‌اند. گفت پیری در کارش نیست و کسی به یادش ندارد به دنیا آمده باشد. گفت صبح که می‌زند از بالای کوه پایین می‌آید و به دره می‌رود. همیشه از کنار باغ و کپرها می‌گذرد. گفت کسی تابه‌حال برگشتنش را ندیده است. کسی او را در دره ندیده است. فقط صبح‌ها که از کنار کپرها و از برابر درخت پیر گردوی پوست‌کاغذی می‌گذرد او را می‌توان دید. قاطر بود. مرا بگو که می‌خواستم پی‌اش بروم و از آن سواری بگیرم.

روزها را می‌گذراندم تا شب شود و و شب را به صبح می‌رساندم تا گذر قاطر را تماشا کنم. چیزی افسانه‌ای در نگاهش بود. تاریخی در نگاه خیره‌اش که ذره‌ای از مسیر نمی‌گسست خوابیده بود. چشم‌هایش چنان بود که گفتی به شگفتی دیدن فجایع پی‌درپی گرد گشته و گرد مانده است. آرامشش بی‌قرار می‌کرد. هیبتی باستانی داشت. نگاهش در وصف نمی‌نشست. نگاهش غم داشت انگار، اما دلِ بیننده نمی‌پذیرفت یا نمی‌پروایید تا غم از آن ببیند. پوزه‌اش هیچ تکان نمی‌خورد. خاموش بود. در گذر بود و بس انگار که کارش گذشتن باشد. هیچ‌کس چیز عجیبی در وجودش نمی‌دید. گفتی بخشی از طبیعت است. گذارش همان اندازه برای دیگران عجیب می‌افتاد که نشستن کروشکی بر شاخه‌ی درخت پیر گردوی پوست‌کاغذی. عادت کرده بودند.