پیام شما ارسال شد.
بازگشت

اعتزال (داستان کوتاه)



  1. درنگ‌های دل (مارسل پروست)
  2. صمدهای بهرنگی
  3. زین‌العابدین بلادی درگذشت
  4. اتوریته‌ی شیشه در سرزمین گیاهان خودرو
  5. شام
  6. خرمگس (معرکه‌ی) ایلیاد
  7. حلبی‌آباد
  8. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  9. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  10. در باب ناپدیدی
  11. پازولینی؛ زندگی در شعر
  12. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  13. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  14. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  15. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  16. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  17. سرخ‌پوست خوب
  18. موبی دیک یا وال سفید
  19. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  20. انقراض (داستان کوتاه)
  21. فرزندخوانده
  22. سکوت گویای ستسوکو هارا
  23. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  24. تعقیب
  25. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  26. از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)
  27. هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)
  28. اعتزال (داستان کوتاه)
  29. ایستگاه بعد، راه‌آهن (داستان کوتاه)
  30. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  31. پس (داستان کوتاه)
  32. زندگی خصوصی درختان
  33. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  34. یاکوب فون گونتن
اعتزال (داستان کوتاه)

البته به کودکی نیز می‌شناختمش، اما فرصت نمی‌کردم پای حرفش، اگر می‌داشت، بنشینم. تا مدرسه بود به مدرسه می‌رفتم و بعد آن‌قدر در کوچه دنبال توپ می‌دویدم یا بر دوچرخه رکاب می‌زدم تا از پا می‌افتادم و به خانه می‌رفتم، شام می‌خوردم، پیش پدرومادر می‌نشستم و تلویزیون که روشن بود حوصله‌ام را سر می‌برد، به اتاق می‌رفتم، چراغ را خاموش می‌کردم و به رخت‌خواب می‌رفتم و آن‌وقت آهسته‌آهسته می‌آمد، اما تا می‌خواست با آن اطوار و عشوه‌اش خودش را به رخ بکشد و کاری کند که من دریابمش، خواب مرا برده بود.
چند سال پیش، ده سال پیش شاید، او را در هیأت تازه‌اش دیدم، از ناز و عشوه و آهستگی خبری نبود. یک‌باره و بی‌محابا آمد و بدخلق، شب‌ها چراغ را که خاموش می‌کردم همه‌جای اتاق نشسته بود، خوابم نمی‌برد که؛ به این پهلو می‌چرخیدم پهلویم بود، به آن پهلو می‌گشتم باز بود، از شش جهت می‌آمد و می‌ماند. یاد کودکی با من بود و تن جوان؛ راه فراری یافتم. سال آخر دانشگاه بود گمانم. از کلاس درس که فارغ می‌شدم به خانه نمی‌رفتم. در خیابان‌ها می‌گشتم، آدم‌ها را نگاه می‌کردم، منظره‌ها را، کوه‌های گردن‌افراشته را که در بلندای شهر چارفصل نمایان بود. راه می‌رفتم، راه می‌رفتم؛ یاد کودکی با من بود و فکر جوان. در فکر آدم‌ها می‌رفتم، قدم برداشتن‌شان را تماشا می‌کردم، گوشه‌ی خیابان نشستن‌شان را از خستگی و در ماه روزه شتابان رفتن‌شان را تا به سفره‌ی افطار برسند. من اما راه می‌رفتم، آن‌قدر راه می‌رفتم تا از هر راهی که رفته بودم به درِ خانه می‌رسیدم و بعد، وقتی کلید به در می‌انداختم، حضورش را حس می‌کردم اما حس را باور نمی‌کردم که یاد کودکی با من بود و احساس جوان. خوب به یادم است، به خانه‌ی خالی از انسان و اثاث می‌رفتم، زود لباس نمی‌کندم، مدتی رختِ بیرون به تن می‌نشستم تا گرمم می‌شد، تا خستگی می‌آمد، چیزی شبیه آسودگی همراهش. نگاهم بر گچ ِگری‌گرفته‌ی دیوارهای خانه می‌چرخید که از نور لامپ رشته‌ای صد زرد می‌نمود، بعد بلند می‌شدم، آرام‌آرام خودم را به چوب‌رخت می‌رساندم، لباس راحت می‌پوشیدم و احساس رفته بود. می‌خوردم، می‌خوابیدم.
حالا، شاید پس از ده سال، چندسالی است که باز آمده. من زیاد بیرون نمی‌روم، یعنی اصلاً نمی‌روم مگر آن‌که علتی باشد، پیش‌آمدی شده باشد، وقتی می‌روم همیشه یک‌جور است. مسیری را همراهش می‌پیمایم، شانه به شانه‌ام می‌آید، حرفی نمی‌زند، در سرم فکر می‌کند، من می‌روم، افق خاکستری را نگاه می‌کنم که در این شهر بزرگ مرا کوهی نمی‌نمایاند، می‌روم، می‌آید، خودم را به قراری که دارم می‌رسانم، همیشه یک‌جور است: دو سه سلام‌وعلیکی ردوبدل می‌کنم و بعد با کسی، هر که باشد، پشت میزی می‌نشینم؛ من این‌طرف میز، هرکه‌باشد آن‌طرف میز. او هم هست، پشت سرم ایستاده، زیر میز مخفی شده، به چابکی خودش را به پشت در رسانده،‌ هیبتش را بر درگاه پنجره وانشانده جلو سپیدی نور را می‌گیرد، زردش می‌کند. من با هرکه‌باشد حرف می‌زنم تندتند، می‌گویم و می‌گویم و می‌گویم، نمی‌دانم هرکه‌باشد چه فکری می‌کند، تا بخواهد سررشته‌ی این حرفم را بگیرد و دو کلامی به رشته بیندازد، من رشته‌ی دیگری بافته‌ام. هرکه‌باشد لبخند می‌زند، آرام است، گوشی‌اش را نگاه می‌کند، سر تکان می‌دهد، آداب‌دانی می‌کند، من با هرکه‌باشد حرف می‌زنم و جواب او را می‌شنوم که هیچ حرفی نیست، هیچ‌حرفی است، بی‌حرفی است، حرف نیست. خودم را در هیبتش می‌بینم، پشت سرم، زیر میز، پشت در، بر درگاه پنجره. در این میان کارم با هرکه‌باشد تمام شده، بلند می‌شویم، لبخند می‌زنیم، دست می‌دهیم، او هم بی‌درنگ می‌آید و کنارم می‌ایستد، وهم می‌کنم، گمان می‌برم با هرکه‌باشد حرف می‌زند، که نمی‌زند، که نمی‌تواند بزند، که ندارد حرفی. بیرون می‌آیم، در خیابان‌ها راه می‌روم، از میان ساختمان‌ها می‌گذرم، نمی‌گذارد مردم را نگاه کنم، نمی‌گذارد گوشه‌ای بنشینم و نفس تازه کنم، نمی‌گذارد گرسنگی دریابدم و جایی خوراکی بخورم. یک‌آن می‌بینم به خانه آمده‌ام، او هم همراهم. بزرگ می‌شود، می‌آماسد، سنگین می‌شود، مهیب می‌شود، همه‌ی خانه را پر می‌کند، همه‌ی کوچه را، محله را، شهر را، دنیا را، نامتناهی می‌شود چنان‌که هست. من نیز درمانده می‌شوم، خوابناکی نیست، گرسنگی نیز، خسته نیستم، تن و فکر و احساس جوان نیست؛ یاد کودکی از برم رفته است.