پیام شما ارسال شد.
بازگشت

تنهایی در انجمن نوابغ و احمق‌ها



تنهایی در انجمن نوابغ و احمق‌ها

بس نبشتم و کس را بازخواندن نشاید. اکنون که کار به انجام و بار به منزل رسیده در تاریکی‌ی شب از میان پنجره مرغی آشنا بینم که نشسته بر درخت انار مرا به‌آواز خواند و بانگ بر من زند. بس خواندم و بی‌نوا ماندم. خواندن و سرودن و نبشتن همه هیچ است چون گوشی شنوا و چشمی بینا گرد خویش نیابم که دمی نمی از ماندآب خیال پرهول‌ام بر او عرضه کنم. عرضه‌ی هیچ بایسته‌تر باشد. سالیان بر من گذشت تا بی‌آموزم که دل خویش به دل‌ستان ندهم که بستاند و بی‌عشق برم گرداند. تا بدانم مغز و سخن نغز خویش به چرخ چاپ و نشر ندهم که از سجع و صنایع و سلامت و فصاحت و بلاغت و فراست تهی کرده متاعی‌اش درخور بازاریان و به‌پسند بازرگانان سازند و بر مشتی دهن‌بین دهان‌بسته حقنه کنند. تا بدانم زور بازو به شکم‌باره‌یی نسپارم که به کار انباشتن شکم خویش و دودمان و ماننده‌گان خویش بی‌اندازد و به مشتی پاره‌کاغذ مرا مزدور کند. پس این‌سان ادوار گذراندم و همه‌چیز چونان چرک از تن و جان خویش برگرفتم و حال آماده و توشه‌بسته‌ی سفر ام که اکنون انسانی کامل ام و از آز و حسد و هوس و خواهش غافل. اینک عزم جزم و خیل میل و روان پرتوان.

دفتر را همان شب تمام می‌خوانم و صبح روز بعد زود بیدار می‌شوم و باز می‌خوانم. متوجه می‌شوم با این‌که شماره‌گذاری صفحه‌های دفتر از چپ به راست است اما صفحه‌ی یکم پایان دفتر است و صفحه‌ی هشتادم آغاز آن. از صفحه‌ی هشتاد تا صفحه‌ی یک نثرش به‌تدریج سنگین‌تر و مطنطن‌تر و کلامش موجزتر می‌شود. تعجب می‌کنم از این‌که حتا یک مورد خط‌خوردگی در دفتر نمی‌بینم. انگار حدیث نفس ریاضت‌کشی است که تلاش کرده خود را از تمام وابستگی‌ها برهاند و دوره‌هایی تعریف کرده در کنار گذاشتن عشق نفسانی، میل به کسب درآمد، تلویزیون، اینترنت، تلفن همراه، انواع رسانه، غذای بیرون یا به قول خودش «خوراک منگی و بدفرهنگی»، انواع مشروب و نوشابه و چای و قهوه، سیگار و هر چیز دیگری که سرجمع‌شان اساس زندگی انسان دنیای امروز را شکل می‌دهد. سرگذشت انسانی است که دردی کشیده که بر خواننده روشن نمی‌شود و رنجی برده که به آن اشاره نمی‌کند.
نمی‌توانم نویسنده‌ی این دفتر را با کسی که آن شب آن‌طور پرحرفی می‌کرد و بیانیه‌ی انسان‌شناسی صادر می‌کرد یکی بشمارم. حالا دلم می‌خواهد بار دیگر حرف‌های او را بشنوم بلکه چیزی دستگیرم شود. نه لحن و کلام یکی است و نه حس و حال.‍